Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Archive for the ‘واقعی تر از واقعیت’ Category

گاهی آدم ها تمام می شوند .. از درون ،هیچ می شوند .

فقط نقطه نمی گذارند تا خیال خود و دیگران از خواندنشان  آسوده شود.

جسارت می خواهد.

Advertisements

Read Full Post »

.

دعوتی درکار نیست .  فقط گاهی مهمان ِ  خودخواهی اندام های تشنه می شوند .

Read Full Post »

تازگی ها هیچ خوابی ندیدم .. فکر کردم شاید بیدارم که خواب نمی بینم. شاید روزها اینقدر طولانی شده که من یادم می رود بخوابم .. یادم می رود ؟ نه یادم نمی آید .. شاید هم یادم می رود .. شاید .. شاید .. شاید  خوابم نبره . آن هم این روزهای که روز و شب اش رنگ هم است .. رنگ تنهایی .

بعد کمی خودم را تکاندم .. این پهلو . آن پهلو .. نفس هایم را گوش دادم ، فهمیدم  خوابم . زیادی خوابیدم خیلی طولانی و عمیق . انگار همه روزها  شب بوده و من همه ساعت های آن را یک پهلو خوابیده باشم ..اما یادم نمی آید خواب دیده باشم . مگر می شود من بخوابم و خواب نبینم .

صدای تلق تلق ویدئوی نفتی خدا جوابم رو داد . انگار نوار خوابهایم به انتها رسیده  و کسی نیست که آن را پشت و رو کند ..

حالا  آسمانی ها به چی و کجا سرگرم شدند ، الله و اعلم

Read Full Post »

.

تازگی ها دو- دوتا برای من می شود سه تا

گاهی هم هیچ تا ..

پی نوشت : ……………………………………………………………………………….. .

Read Full Post »

هسته ام .. هسته ای بی هستی  ..  برتنم داغی نیست .. مهر ایامی نیست ..  روزها در گذرند ..  لحظه ها می گذرند .. لیک شاید گاهی .. به نظربازی این درد بزرگ ..  که «خودم» نام گرفت ..  پُرهوس ، داغ دلی تازه کنم .. بال دهم ..  اندکی ناز کنم .. عشوه کنم .. و به بازی گیرم .. تا که شاید ..  دلکی شاعر و مست ..  دل یک بیچاره ..  سخت رنجد و پی ِ کار رود ..  از پی روزی و یک لقمه ئ نان .. به امید دلکی نازک تر ..  دور شود ..  رانده شود  ..

بردرو دیوارم .. یک تنه کوفته ام .. قفسی شاید نیست .. خودم اینک قفس ام .. قفسی بی هستی … خسته ام.. هسته ای خسته ترم  ..



Read Full Post »


قوانین من می گه  : بی قانون باش / هیچ قانونی ارزش نشکستن  ندارد/ چه خوش روزی آن روز که  قانونی نبود .. و یادم امد آن روز، روز نبود بی زمانی بود و خدا هنوز نگفته بود سجده کن . حالا آدم و شیطانش زیاد فرقی ندارد و آدم مثل یک نوزادعریان و نورس ، نگاه ها رو به خود جلب می کرد . یا شاید هم قبل تر، همان روزی که خدا خودخواه شد و هرچه را خواست ، هرجور که دلش خواست نقش زد /کن فیکون کرد تا دسته /همان وقتها بود که هرچه زیبایی ، ممنوع شد. هرچه زیباتر لذت بخش تر، ممنوع تر و شیطان مجبور به دروغگویی  / ….و نقش بدها رو بازی کرد برای رضای او ….

-بیخیال باش اگر راستگویی به جای یک ارزش  ، حماقت ، سادگی ، اُسکولیسم لقب می گیره .

غالب شکستم سرد ست .. گویا قانون تازه ای لازم ست .. ببندید آن پنجره ها را تا باد نیاید ..


به دعوت عمرای عزیز


Read Full Post »

گاهی برای بودن وقت نیست .. گاهی برای گفتن مجال

کاش اگر وقتی بود و مجالی ، حرفی برای گفتن باشد ..

بیشتر از یک غاز چهل منی !

Read Full Post »

Older Posts »

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: