Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Archive for the ‘هذیان’ Category

گاه پــُــر می شوی از حرف هایی که سرزبانت است و هیچگاه مجال کلام شدن به آنها نمی دهی .

گاه هم نوک زبانت را باید قیچی کنند تا اینقدر کلام هرز از آن بیرون نریزد .

 فرصت هایی که از دست رفته اند را نباید مرور کرد . فصلی را که گذشته .. آبی را که ریخته .. حالا هی بشین و سعی کن قطره قطره جمعشان کنی .. بر فرض هم که جمع شد ، می خواهی کجا جایش دهی ؟ .. در کدام ظرف ِ بی شباهت  به لحظه های اکنون .

  شاید باور مرگ برایم به همین سختی باشد .. آدمی که این همه برنامه برای لحظات و سال های بعدش دارد می رود .. انوقت آنها چه می شوند.. کجای این دنیا می مانند یا می روند ..عدم وجودِ تن ..علت و معلول  ..

سرم سبک تر از حس گناه آلوده به وجدان درد است .آرامش را هدیه می دادم .. آرام بودم .   چیزی در من ناخوش است …. حلقه ای که در آن نیستم و نخواهم بود ..

Advertisements

Read Full Post »

تازگی ها هیچ خوابی ندیدم .. فکر کردم شاید بیدارم که خواب نمی بینم. شاید روزها اینقدر طولانی شده که من یادم می رود بخوابم .. یادم می رود ؟ نه یادم نمی آید .. شاید هم یادم می رود .. شاید .. شاید .. شاید  خوابم نبره . آن هم این روزهای که روز و شب اش رنگ هم است .. رنگ تنهایی .

بعد کمی خودم را تکاندم .. این پهلو . آن پهلو .. نفس هایم را گوش دادم ، فهمیدم  خوابم . زیادی خوابیدم خیلی طولانی و عمیق . انگار همه روزها  شب بوده و من همه ساعت های آن را یک پهلو خوابیده باشم ..اما یادم نمی آید خواب دیده باشم . مگر می شود من بخوابم و خواب نبینم .

صدای تلق تلق ویدئوی نفتی خدا جوابم رو داد . انگار نوار خوابهایم به انتها رسیده  و کسی نیست که آن را پشت و رو کند ..

حالا  آسمانی ها به چی و کجا سرگرم شدند ، الله و اعلم

Read Full Post »

.

تازگی ها دو- دوتا برای من می شود سه تا

گاهی هم هیچ تا ..

پی نوشت : ……………………………………………………………………………….. .

Read Full Post »

خواب دیدم که بیدارم .. تو نبودی . شب بود .من بودم و تنهایی .. پنجره ها تاریک تر از ترس بچگی هایم از تاریکی حیاط بود  ، اما شب بوها بیدار بودند . از مهتاب خبری نبود باد نمی آمد..  من بودم و ترنم آرامشی که در نرمی پتو و سردی تنم می دوید تا کرختی قبل از خواب شیرین تر شود .. زمزمه ای می آمد مثل نوای جادویی خنده دخترکان سرخوش در باغ های انگور هنگام چیدن محصول ..   سرگرداندم و بر انتهایی ترین گستره ارامش ام ، بر بالشم شاخک های خشک سوسکی غول آسا خش خش می کرد . با دهانی نیمه باز و نگاهی خیس  ، با سرعت هرچه تمام تر به نگاهم  می تاخت تا  برای تصرف خواب هایم از حفره چشمم ، وارد شود . که باقی مانده تو را ، خاطراتم را ببلعد ، نابود کند  . همه سهم من از تو  در این روزها  بالشتی بود که درد هایم را می شنید تا درگوش ات نگفته زمزمه کند نگفتی ها را..  تا بدانی دلتنگی ها را ..همه سهم من از با تو بودن بالشی ست که از هجوم سوسک ها در امان نماند ..   چه وحشتناک است صدای خنده دخترکان هنگام چیدن محصول .. دندان هایشان وحشتناک .. خنده هایشان وحشتناک تر .. کاش نمی خندیدند .. کاش امسال  همه محصول را خزان زده بود.. کاش حیاط خانه اینقدر تاریک نبود ..سایه های روی دیوار می ترساندم .

کاش بیدار شوم …

Read Full Post »

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: