Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Archive for the ‘دل دیوونه’ Category

Advertisements

Read Full Post »

.

تازگی ها دو- دوتا برای من می شود سه تا

گاهی هم هیچ تا ..

پی نوشت : ……………………………………………………………………………….. .

Read Full Post »

هسته ام .. هسته ای بی هستی  ..  برتنم داغی نیست .. مهر ایامی نیست ..  روزها در گذرند ..  لحظه ها می گذرند .. لیک شاید گاهی .. به نظربازی این درد بزرگ ..  که «خودم» نام گرفت ..  پُرهوس ، داغ دلی تازه کنم .. بال دهم ..  اندکی ناز کنم .. عشوه کنم .. و به بازی گیرم .. تا که شاید ..  دلکی شاعر و مست ..  دل یک بیچاره ..  سخت رنجد و پی ِ کار رود ..  از پی روزی و یک لقمه ئ نان .. به امید دلکی نازک تر ..  دور شود ..  رانده شود  ..

بردرو دیوارم .. یک تنه کوفته ام .. قفسی شاید نیست .. خودم اینک قفس ام .. قفسی بی هستی … خسته ام.. هسته ای خسته ترم  ..



Read Full Post »

خواب دیدم توی زندانی . بالای یک سربالائی تند . هواسرد بود و خیابان خیس ..

باید می آمدم به دیدنت … آن بالا .

راه که افتادم آدم های زیادی همراه شدند .موتوری بود مثل سه چرخه وکابین بزرگی که نیمکت داشت .می گفتند روی این موتور ، موتور ژیان گذاشته اند .. نمی دانستم این یعنی خوب یا بد . نمی دانستم زندان کجای آن بالاست .. گاز می دادم و به سختی بالا می آمدیم . همراهان همه جور وقت تلف کردند .. عاصی بودم .. ترس نرسیدن . می گفتند زندان مستقیم ست .. برو بالا … سره آخر ؛ مستقیم که رفتم دست راست  آن بالا ته خیابانِ بن بست ، نرده های آبی آسمانی زندان را دیدم .. اما دور بود و پست سربالایی کوچه پنهان . هوا روبه تاریکی بود . آبی تیره ، روبه غروبِ ابری و بارانی .موتور دیگر نمی کشید . حملشان می کردم آدمها را که نکند پیاده شوند و باز زمان بگذرد و نرسم .. درد نداشتم .سبک اما سخت حرکت می کردم . نگاهم به میله های آبی آسمانی زندان بود ……………………… بیدار شدم . سردرد امانم را برید .

Read Full Post »

عمو هوشنگ و یه بازی . شرایط شرکت در بازی رو می تونید اینجا ببینید .

ممنون از دعوتتون عموهوشنگ

.

توکا1.

– شب های تابستون که خواب بد می دیدم مامانی منو می برد به دنیای فرشته های سفیدپوش .. منم عروس هایی که دیده بودم تجسم می کردم . البته تجسمات من از این تصویری که می بینین خیلی زیبا تر بود .. اما چه میشه کرد زمان بچگی ،  امکانات کم بود هنوز «صاایران هرروزبهتر از دیروز» نیومده بود که مارو امیدوار کنه به فردایی بهتر از امروز . برای اینکه نگن  «زشتی» هی میگفتن گوله نمکی ! …. :دی

توکا2

.

– ای داد بیداد  .. چشمای این دختره رو ببین . چه شری بوده ! به این آب شونه و گلش نگا ه نکنین ..سردسته برائت طلبان از خواب نیمروز بوده  . کلی ترفند برای رهایی از تمهیدات اندیشیده شده  داشته . . این داداش کوچیکه مظلوم هم که سرباز من بود . الان دیگه این حیاط نیست که  همه جوربازی توش می شدکرد . از آب بازی وخاک بازی و دوچرخه سواری ولی لی و گرگم به هوا و وسطی و زووووو وخاله بازی  ودرست کردن غذا با انواع گیاهان موجود و بالارفتن از درخت گرفته تا شکار حشرات موزی و غیر موزی  و سرک کشییدن تو لونه گنجشک ها و گرفتن آمار خونه مورچه ها و نفله کردن دم مارمولک ها و پرورش جوجه طلایی و آموزش شنا به جوجه اردک و کاشت و برداشت لوبیا در انواع مختلف  و تشریح تخم شکسته کفتر و .. خلاصه بعداز ظهرهای داغ تابستون  من و داداش کوچیکه خیلی پربار بود .

توکا3

.

– این عکس تنها در راستای اثبات این نکته به دوست جونه که بعضی آدما در بعضی زمینه ها استعداد ندارن .. اون هم مقوله  کم اهمیتی مثل تشخیص راست و چپ از همه .. حالا دست و پا زیاد فرق نداره . هنوزم که هنوزه همین بساطه .. سمت راستو نشون می ده میگه بپیچ به چپ … :دی

توکا4

.

– تا جایی که یادم میاد کلا یه جا ایستادن کارسختی بود  .. این دامن خارجکی جینگولی رو یه شیرپاک خورده ای برام از آمریکا آورده بود .. پُزش هم اون جیب بزرگی بود که فقط یه ورش بود ! چقدر تولد باهاش رفتم  آخرم رفت لای زنجیر دوچرخه ام و نابود شد . .سری کتابهای مارتین نشر بامداد رو خیلی دوست داشتم .. یه دکتر خاتمی بود که هروقت میرفتیم پیشش جایزه من خرید کتاب از کتاب فروشی کنارش بود تو این عکس کتابارو از دستم گرفتن که عکس بگیرن ..  این بوت های داداش کوچیکه هم خیلی خاطره انگیزه ..

تو این عکسها بین 3 تا 5 سالم بوده به جز آخری که7 سالمه . خوشحالم که عکسهای بچگی بیشم نبود چون الان پراز خاطره شدم با این چندتادونه عکس .

فکر میکنم رسمه که بقیه رو به این بازی دعوت کنم ..چشم . غروب بارانی /عمرا/ شاه خاموش/زبل خان / زیاده عرضی نیست / رن سان /رهگرد/ روزنوشتهای کوچکترین فرشته / دزد دلها/ گجمو/ جواد شیردل /بیخوابی /برچسب /یک فنجان قهوه تلخ / بانومریم / تراموا /پژواک تردیدها / اسپایدرمرد/افیون / ادم برفی / پست سفارشی /نیروانا / مسیح برکوه زیتون /فریماه / ادومید .. وبقیه دوستانی که دوست دارن و من یادم نیست ..

Read Full Post »

چه هوسی .. /  بی رنگ

بی ریشه .. / کسی نبود

کودکی گس بود در آستانه ئ بلوغ

عروسکم به سربازی رفت وقتی سرش را تیغ انداختم

دوچرخه ام بی بوق / بی زین / بی دسته

دستان تو و لمس بودن

تب من و لحظه رفتن

وشب پایان نداشت


خواب دیدم که خواب می بینم ..

.

هوس ِ خواب

…………………………………………… زیباست  …………………………………  ….peggy zina – Noima


Read Full Post »

بیا وقتی برای عشق،هورا می کشد احساس

به روی اجتماع بغض حسرت،گاز اشک آور بیاندازیم

بیا با خود بیاندیشیم

اگریک روز تمام جاده های عشق را بستند؛

اگر یک سال چندین فصل برف بی کسی بارید؛

اگر یک روز نرگس در کنار چشمه غیبش زد؛

اگر یک شب شقایق مرد؛

تکلیف دل ما چیست؟

و من احساس سرخی می کنم چندیست

و من از چند شبنم پیش در خوابم

نزول عشق را دیدم

چرا بعضی برای عشق،دلهاشان نمی لرزد؟

چرا بعضی نمی دانند که این دنیا

به تار موی یک عاشق نمی ارزد؟

چرا بعضی تمام فکرشان ذکر است

و در آن ذکر هم یاد خدا خالیست؟

و گویی میوه اخلاصشان کال است

چرا شغل شریف و رایج این عصر رجالیست؟

چرا در اقتصادِ راکدِ احساسِ این مکاره بازاران

صداقت نیز دلالیست؟

– دکتر محمود انوشه

.بدون عنوان

Read Full Post »

Older Posts »

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: