Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Archive for the ‘دلتنگی’ Category

Read Full Post »

هوا ابری ست

هوا سنگین است

 پیامی  نیست

نم عطری از تو

 

ببار تا در آغوشت بکشم

 باران من

 

 

Read Full Post »

.

تازگی ها دو- دوتا برای من می شود سه تا

گاهی هم هیچ تا ..

پی نوشت : ……………………………………………………………………………….. .

Read Full Post »

خواب دیدم که بیدارم .. تو نبودی . شب بود .من بودم و تنهایی .. پنجره ها تاریک تر از ترس بچگی هایم از تاریکی حیاط بود  ، اما شب بوها بیدار بودند . از مهتاب خبری نبود باد نمی آمد..  من بودم و ترنم آرامشی که در نرمی پتو و سردی تنم می دوید تا کرختی قبل از خواب شیرین تر شود .. زمزمه ای می آمد مثل نوای جادویی خنده دخترکان سرخوش در باغ های انگور هنگام چیدن محصول ..   سرگرداندم و بر انتهایی ترین گستره ارامش ام ، بر بالشم شاخک های خشک سوسکی غول آسا خش خش می کرد . با دهانی نیمه باز و نگاهی خیس  ، با سرعت هرچه تمام تر به نگاهم  می تاخت تا  برای تصرف خواب هایم از حفره چشمم ، وارد شود . که باقی مانده تو را ، خاطراتم را ببلعد ، نابود کند  . همه سهم من از تو  در این روزها  بالشتی بود که درد هایم را می شنید تا درگوش ات نگفته زمزمه کند نگفتی ها را..  تا بدانی دلتنگی ها را ..همه سهم من از با تو بودن بالشی ست که از هجوم سوسک ها در امان نماند ..   چه وحشتناک است صدای خنده دخترکان هنگام چیدن محصول .. دندان هایشان وحشتناک .. خنده هایشان وحشتناک تر .. کاش نمی خندیدند .. کاش امسال  همه محصول را خزان زده بود.. کاش حیاط خانه اینقدر تاریک نبود ..سایه های روی دیوار می ترساندم .

کاش بیدار شوم …

Read Full Post »

دلم تنگ شد برای روزهای رفته .. دوستان ندیده . اینجا شروعی بود .

 وقتی وردپرس تورا  ادمین نمی شناسد، دردی ست مضاعف . مثل صاحب خانه ای که سالها نباشد و بیاید ونفس بکشد در هوای کوچه ای که خانه اش در آن ست. دست به جیب ببرد و کلید در قفل بیاندازد و بچرخاند …

  ببیند کلید در قفل نمی چرخد  و نمی تواند وارد خانه اش شود..

مکثی می کند /مکثی می کنم .

شاید برود . شاید هم بنشیند روی پله خانه همسایه زیر سایه چنار پیر که  هر رهگذری که می گذرد به چشم غریبه نگاهش کند ..

 شابد هم قفل را شکست / سکوت را ..

اینجا بوی امید می دهد ..

Read Full Post »

هسته ام .. هسته ای بی هستی  ..  برتنم داغی نیست .. مهر ایامی نیست ..  روزها در گذرند ..  لحظه ها می گذرند .. لیک شاید گاهی .. به نظربازی این درد بزرگ ..  که «خودم» نام گرفت ..  پُرهوس ، داغ دلی تازه کنم .. بال دهم ..  اندکی ناز کنم .. عشوه کنم .. و به بازی گیرم .. تا که شاید ..  دلکی شاعر و مست ..  دل یک بیچاره ..  سخت رنجد و پی ِ کار رود ..  از پی روزی و یک لقمه ئ نان .. به امید دلکی نازک تر ..  دور شود ..  رانده شود  ..

بردرو دیوارم .. یک تنه کوفته ام .. قفسی شاید نیست .. خودم اینک قفس ام .. قفسی بی هستی … خسته ام.. هسته ای خسته ترم  ..



Read Full Post »

مثل آدم

.

وارث تنهایی خدا ؛ آدم

خسته از بلوغ ..

دست درتکرار روزهای مدام

خالی از آرزوهای بزرگ ..

از فردا  ؛

بی تکیه گاهی حتی

//////

حضور مرگ را  هم به شَک می برم …

Read Full Post »

Older Posts »

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: