Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Archive for ژانویه 2010

خواب دیدم که بیدارم .. تو نبودی . شب بود .من بودم و تنهایی .. پنجره ها تاریک تر از ترس بچگی هایم از تاریکی حیاط بود  ، اما شب بوها بیدار بودند . از مهتاب خبری نبود باد نمی آمد..  من بودم و ترنم آرامشی که در نرمی پتو و سردی تنم می دوید تا کرختی قبل از خواب شیرین تر شود .. زمزمه ای می آمد مثل نوای جادویی خنده دخترکان سرخوش در باغ های انگور هنگام چیدن محصول ..   سرگرداندم و بر انتهایی ترین گستره ارامش ام ، بر بالشم شاخک های خشک سوسکی غول آسا خش خش می کرد . با دهانی نیمه باز و نگاهی خیس  ، با سرعت هرچه تمام تر به نگاهم  می تاخت تا  برای تصرف خواب هایم از حفره چشمم ، وارد شود . که باقی مانده تو را ، خاطراتم را ببلعد ، نابود کند  . همه سهم من از تو  در این روزها  بالشتی بود که درد هایم را می شنید تا درگوش ات نگفته زمزمه کند نگفتی ها را..  تا بدانی دلتنگی ها را ..همه سهم من از با تو بودن بالشی ست که از هجوم سوسک ها در امان نماند ..   چه وحشتناک است صدای خنده دخترکان هنگام چیدن محصول .. دندان هایشان وحشتناک .. خنده هایشان وحشتناک تر .. کاش نمی خندیدند .. کاش امسال  همه محصول را خزان زده بود.. کاش حیاط خانه اینقدر تاریک نبود ..سایه های روی دیوار می ترساندم .

کاش بیدار شوم …

Advertisements

Read Full Post »

خواب دیدم که بیدارم . تو هم بیداری . آرام نشسته ایم و هیچ  حالی نیست . نه خوب و نه بد.می خندیدیم و اخم نمی کردیم .. دوستانه ای بود بی در زمان .. زنگ خورد … همان زنگ .. تو برداشتی و  حرف راکوتاه کردی و باز با خودمان شدیم .. و باز زنگگگ خورد و تو اینار حرف زدی طولانی تر وبا اشارت های من اسپیکر گوشی روشن شد ..حرف می زدید از همه جا ودرباره من .. تو دلخوری هایت را می گفتی و صدای زنانه ای آن طرف خط همه حق ها را به تو می داد . اما هیچ حسی نبود .. نه خوب و نه بد می خندیدیم و اخم نمی کردیم ..

مکالمه تمام شده بود که گفتم : عکس اش کجاست ؟ تو داشتی به سمتی می رفتی . تنها آن زمان کمی متشنج شدی .. گفتی این گوشه را همیشه از مسیر رفت و آمد های تو دور نگه داشتم ، همان جاست ..مثل طاقچه های خانه کودکی بود .. رفتم و دسته ای عکس  آوردم .تعدادی عکس با زمینه سیاه که عروسی را با لبخندملیحی در بر داشت . گفتم این ؟.. گفتی خودش است . گفتم جدا شده ؟ گفتی هووم ..

شاید هم سکوت کردی و من این همه را با خودم گفتم و شنیدم ..

عکس ها ی خانوادگی در جشن های قدیمی تر .. صندلی های خراطی شده ی چوبی ، کاغذ دیواری های کهنه قهوه ای و کرم.. مامان بزرگی با روسری گلدار روی صندلی نشسته بود . عروس وسط ایستاده بود دخترهای جوان دور و برش و دوسه تا بچه کنارترها وول می زندند. عکس بعدی .. و بعدی .. فکر کردم این عکس ها مال زمان عروسی خواهرم است .. مال همان وقت ها که عروسی ها را در خانه می گرفتند و مامان بزرگ ها جوراب رنگ پای کلفت  با دامن های می دی می پوشیدند و ساق پاهای ضخیم شان هوس برانگیز بود. همان وقت ها .. و بعد فکر کردم تو که الان کنار منی و آن عروس در حدود سن خودمان .. پس آن عکس ها چه ؟و هی ورق می زدم و از هر کدام موضوعی برای  حرف زدن پیدا می کردم تا سکوت نباشد..حالمان  نه خوب و نه بد.می خندیدیم و اخم نمی کردیم .. تا عکس آخر ..

 ایوان بزرگی بود چهارگوش .. مثل خانه های قدیمی که دورتادور حیاط اتاق است و جلوی همه اتاق ها با یک ایوان یکسره به هم وصل است و بچه ها می توانند از آن سو تا این سو را بدوند .. وسط حیاط گنبد های زیادی بود که فضارا قدیمی تر می کرد .. انگار ایوان،  طبقه دوم بود و گنبدها به آن رسیده بودند .. تو آن دوور ایستاده بودی . ضلع جنوبی ایوان و از دور نگاه می کردی و درضلع شمالی چهار دختر دانشجو پشت به تو / رو به دوربین می خندیدند .. کاکل هایشان مثل مد دهه هفتاد بزرگ و چاق بود و شاید مقنعه هاشان  چونه دار ..

و تو آن دورتر در عکس بودی ..

گفتم کدامشان است .. گفتی خودت که دیدی ، بگو . گفتم نمی دانم .. نمی شناسم .گفتی همان که از همه زیبا تر است  .. می خندیدیم و اخم نمی کردیم .. گفتی همان که از همه زیبا تر است . هرچه نگاه کردم همه شان به نظرم زشت می آمدند . گفتم اسمش ؟ .. گفتی ، بدون هیچ  مکث و تردیدی .. به نظرم آشنا نبود .. اصلا نشنیده بودم . برایم هیچ معنایی نداشت ، هیچ حس بدی نبود می خندیدیم و اخم نمی کردیم ..  لیدا عاصمی ..  نه خوب و نه بد. می خندیدیم و اخم نمی کردیم.

..

من ../ او …/ ….. و .. تو

Read Full Post »

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: