Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Archive for آوریل 2009

گاه غیری/ شخصی/ دستی/ شانه ای ، نه مهربان تر از نزدیکان لازم ست … دورباشد و دست نیافتی و ابروار درمه / آن دورترها و تو هی به یادش بافته های خیال را به باد دهی و به خود که نگاه کنی ببینی خوشبختی و تنها … و هیچ نامی بر آن نگذاری .. فقط دمی را زندگی کنی   .

گوش کن … می شنوی؟

.

تنها - بی نام

Read Full Post »


قوانین من می گه  : بی قانون باش / هیچ قانونی ارزش نشکستن  ندارد/ چه خوش روزی آن روز که  قانونی نبود .. و یادم امد آن روز، روز نبود بی زمانی بود و خدا هنوز نگفته بود سجده کن . حالا آدم و شیطانش زیاد فرقی ندارد و آدم مثل یک نوزادعریان و نورس ، نگاه ها رو به خود جلب می کرد . یا شاید هم قبل تر، همان روزی که خدا خودخواه شد و هرچه را خواست ، هرجور که دلش خواست نقش زد /کن فیکون کرد تا دسته /همان وقتها بود که هرچه زیبایی ، ممنوع شد. هرچه زیباتر لذت بخش تر، ممنوع تر و شیطان مجبور به دروغگویی  / ….و نقش بدها رو بازی کرد برای رضای او ….

-بیخیال باش اگر راستگویی به جای یک ارزش  ، حماقت ، سادگی ، اُسکولیسم لقب می گیره .

غالب شکستم سرد ست .. گویا قانون تازه ای لازم ست .. ببندید آن پنجره ها را تا باد نیاید ..


به دعوت عمرای عزیز


Read Full Post »

ملافه سفید

هی دستت را توی هوا تکان می دادی با اشکال نامفهومِ عصبانی که انگار می خواست نقشی بزند و نمی زد …خشمت کهنه بود و سرکش ، اما انگاربوی بهار می امد ، هوا آفتابی بود نه سرد و نه گرم..  خودت را مچاله  کردی وهی حرف می زدی ، جمله ها را تکرار می کردی .. حرف ها را .. هذیان بیداری شاید و من به رویت آب می پاشیدم و تو خسته و ساکت نگاهم می کردی .. گفتم بیین این نان و آب برای توست .. من شگفت زده ام از این همه اتفاق خوب برای تو .. و تو ، بی هیچ تغییری در نگاهت با چشمهای یخ زده نگاهم می کردی و می گفتی همه چیز خوب ست جز من … روزی من بودم /همه اینها و حالا هیچ نیست .. منم و هیچ .گفتم ببین این همه برای توست ، مال توست .. توبودی و هستی و خواهی بود .. فقط کمی خسته ای … گفتم خسته واژه کمی ست ..

گفتی بیا خیس شویم .. من به رویت آب می پاشم / تازه می شوی / این نان را نگاه کن ،  خیلی معنی ها دارد.. و تو باز همان جور خشک و سرد فقط نگاهم می کردی .. انگار زمان برای تو هر دو روز و نصفی ؛ یک روز می شد .. و تو خودت را در ملافه پیچیدی … سفید .. هنوز  نگاهت سرد بود .. و از صورتت آب می چکید . همان ها که من به تو پاشیده بودم .. موهایت طره های خیس سیاهی بود که زیبایت می کرد . شتک های آب روی گونه ات می درخشید و چشمانت خسته و گیرا بود هرچند سردی نگاهت سنگینی می کرد..

.

ملافه سفید

.

– پ ن : این پست یک شب قبل از انتشاربعد از تماس مارال نوشته شده اما امشب بعد از یه روز متفاوت منتشر شد.

Read Full Post »

زنده ام..

نمی دونم این وردپرس چش شده .. به هیچ صراطی مستقیم نشد الا پروکسی .. الان بعد از چند روز بالاخره داشبورد اینجانب رونمایی کرد.
….پست جدید در راهه

Read Full Post »

در آستانه بلوغ

باپاهایی خیس از کودکی

با چشمانی به وسعت حیاط خانه مان

و با دستانی که گاه از هنرش در شگفت بودم

با تردید در اولین قدم

بی واهمه ازبزرگ شدن

غرق در رویای فردا

نا آرام  ؛

اولین پله ، اولین قدم …


و پشت سر ؛

شاخه های ترد تردید

برگ های زرد تزویر

..

و پاهایم ،

از سرمای عشق بی تاب

پیش آمد… آرام و سر به راه .


آنگاه

چشم در نگاه فردا دوختم

با پاهایی خیس از کودکی

و مجروح از گذر سالها …

تنها پیچ فردا نمایان بود

و پیچ بعدی را خدا می دانست ..

.

پای پلی فردا








Read Full Post »

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: