Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Archive for مه 2008

جای خالی

هر چیزی تو این دنیا یه عمری داره … .

وبلاگ ها هم همین طور.. چون وابسته به آدم ها هستن ..

آدم ها هم وابسته به خیلی چیز ها ..

اما وقتی عمرشون تموم می شه ، حالا به هر دلیلی ( چه کشته بشن و چه

خودکشی کنن ).. پاک کردنشون ازblogroll برای من یکی که امکان پذیر نیست . .

Read Full Post »

میوه انتخاب

– پزشکم / همان دکتر کودکي / همان آمپول زن / اين بار از کدوم ها مي خواهي ؟ …

/ سبيل آتشين يا …/ خودت انتخاب کن .

– وقتی که همه چیز خوب است ، باز هم زندگی طعم خرمالو دارد … شیرین و گس / با

این تفاوت که این بار در دستان کس دیگری ست ..

– باز باران با ترانه …. داره بارون میاد .. چه حال خوبی داره .. می خوام خیس بشم .

Read Full Post »

شهر آدم ها

Read Full Post »

پدر و مادر دختر رفته بودن بیرون . پدر رفته بود سراغ کدخدا و مادر بجای پدر ، گوسفندهارو برده بود چرا . دختر تو این فکر بود ؛ امروز که مادرش نیست ، کی باید غذا درست کنه ؟ . . . یه دفعه ، به یاد حرف مادرش افتاد : دختر عشایری ، هر کاری رو باید بلد باشه . . . پس تصمیم گرفت خودش غذا درست کنه . یه غذای خوب که وقتی پدر و مادرش اومدن ، خوشحال بشن . . .

اما چه غذایی…. . یادش افتاد ؛ پسر همسایه ماهیگیری بلده و هفته ای چند بار برای خانواده اش ماهی می گیره . به سراغ پسر رفت . . .

پسر همسایه ، دو تا ماهی هم از رودخونه برای دختر گرفت . . .

دختر ، وقتی ماهی ها رو دید ؛ از اونا خوشش اومد و باهاشون دوست شد . دلش نیومد برای ناهار آماده شون کنه . انداختشون توی دیگ پراز آب و شنا کردنشون رو تماشا کرد . . .

ظهر شد . . . پدر و مادر دختر اومدند . مادر دو تا ماهی کباب شده هم دستش بود . گوسفندهارو که برده بود چرا ، غذا رو هم ، همونجا درست کرده بود . . . دختر ، وقتی دید غذاشون ماهی یه ، دلش نیومد غذا بخوره . . .

مادر گفت :دخترعشایری هر کاری رو باید بلد باشه و دختر جواب داد : دلش نمی خواد ماهی خوردن بلد باشه .

طرفهای عصر؛ دختر خیلی گرسنه شده بود . مادر سراغش رفت و گفت : من هم وقتی کوچیک بودم ، دلم نمی خواست ماهی خوردن بلد باشم چون اونا رو خیلی دوست داشتم ولی مادرم همیشه می گفت : دختر عشایری هر کاری رو باید بلد باشه . . . بعدش گفت : ماهی هاتو برای خودت نگه دار دخترم . وقتی بزرگ شدی ؛ درستشون می کنی . . . الان ، ماهی منو بخور.

دختر از مادر پرسید : حالا که شما بزرگ شدی ، ماهی ها رو دوست نداری ؟ مادر جواب داد : بیشتر از قبل دوست دارم .

مادر رفت و دختر به بزرگ شدن فکر کرد و به ماهی ها . . . به اینکه چه جوری می شه ماهی ها رو دوست داشت اما اونا رو خورد . . . دختر دیگی که ماهی ها توی اون شنا می کردن رو برداشت و کنار رودخانه آمد و آرزو کرد هیچ وقت اون دوتا ماهی کوچوکو رو نبینه . . . و اون ها رو توی آب رودخانه رها کرد. . دوباره به حرف مادرش فکر کرد : « دختر عشایری هر کاری رو باید بلد باشه.« و لبخندی زد . . دیگه نباید فکر می کرد . . . چون خیلی گرسنه ش شده بود .

سیاه چادر دختر عشایری- گبه ++ ثبت شده در فلان جا . استفاده بدون اجازه نویسنده ، نوچ . .( هرکی خواست ، خودم اجازشو می گیرم )

Read Full Post »

بدون عنوان

بدون عنوان

Read Full Post »

می گه بد سرویس می کنی آدمو .. پاچه می گیری ، بد …

کاش این وقت ها آمریکا دم دستت بود سرویسش می کردی

این د یووسا که از پسش بر نمیان فقط زر میزنن …

اما تو این جور وقتا دهن مهن هرکی دم دستت باشه رو صاف می کنی …!

پس و پیش نوشت : من؟؟!!!

Read Full Post »

هیچ در هیچ

از هیچ آمد .

در هیچِ خالی ِ زمان و مکان رشد کرد

و

به دنیای هیچ آمد ..

همه از بودن می گفتند ، از هست . . هست در هیچ ؟؟!! ( چه خنده دار..!)

بزرگتر شد . هیچ هایش قد کشید و بزرگ تر شد .. ، در میان این همه هیچ که می دویدند تا برای فردایشان هیچ بیاندوزند ، هیچ شد .

آرام آرام به جمع هیچان واقعی پیوست .

در بلوغ لب بر لب هیچ ، بوسه زد .. ازدواج کرد و باز هیچ در هیچِ خالی ِ زمان و مکان رشد کرد .. نسل های هیچ در هیچ .. ( چه مسخره ..!)

و میان این همه هیچ ، هرازگاهی پیامی ، نگاهی ، لرزشی ..از دنیای هیچ جدایش می کرد ..

چه لذتی داشت بودن اما هیج بودن ؟؟! ماندن اما هیچ ماندن ؟؟!


Read Full Post »

Older Posts »

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: