شبه یه روز خوب و پرکار ، وقتی خسته و راضی، یه موزیک ملایم گوش می دی و می دونی چند دقیقه دیگه می رسی خونه و ماشین رو گوشه ای می ذاری و لباساتو می کنی و یه نفس عمیق می کشی و به خواب وآرامش فکر می کنی ، دیدن یه خونواده چهار نفری که زن و مردش اگه از تو کوچیکتر نباشن ، هم سن و سال خودتن .. با دوتا بچه ای که همسن و سال هر بچه عزیزی از نزدیکانت می تونه باشه ، وقتی داری فرمون رو با حال و ریتم موزیک می چرخونی و پیچ خیابون اصلی به فرعی رو می پیچی و از رانندگیت لذت می بری ، یه دفعه نگاهت برای لحظه ای ، شاید کمتر از ثانیه ای به آنها می افته و تو همون لحظه کوتاه ، فرق بین گدا و نیازمندی که دستشو دراز نمی کنه رو می فهمی و نگاهشون رو به ماشینهایی که مثل تو بی هیچ تقصیری ، نورچراغهاشون رو توی صورت های خسته اونها می ندازن ومی گذرن رو می بینی و پات شل می شه… اما به عادت همیشه ، ناخودآگاه باز برای دور گرفتن ماشین بعد از پیچ پات رو روی پدال گاز فشار می دی …
وتصویرشون همچنان به جای آسفالت سیاه و خانه های تاریک برات مرور می شه و می خوای چیزی بگی یا حرکتی کنی . پات سست می شه و با خودت فکر می کنی به خیلی چیزها.. به این که چرا اینجای شهر که تو در هیچ شبی در مسیر، فقیری تنها را هم ندیده ای که خوابیده باشه، نشسته اند.. یا تصویر کودکی خواب بر پارچه .. یا گردن آن پسر دیگر که از چهارزانوی نشستهء مادرش با انهنایی آشنا یکبری افتاده ، یا هزار نکته ریز دیگر که همه شان را در همان یک لحظه دیدی …
و فکر کنی آیا واقعن لحظه ای بود گذر تو از آن پیچ یا ساعتی … و حالا پیچ بعدی را هم گذرانده ای با دلی که مشت شده و تیر می کشد و نگاهی که چاله های این خیابان سیاه را که به سرعت زیر ماشین کشیده و گم می شود ، نگاه می کنی و با خودت می گویی امشب خوابم نمی برد .. چطور اسوده روی تخت بخوابم و خنکای هوا و سکوت اتاق رو دوام بیارم ..
حالا دوپیچ بیشتر به خانه ات نمانده و تو دل خوش داری که شبی دیگر برسد و تو دوباره از این پیچ بپیچی و این بار پایت را روی ترمز بگذاری و پیاده شوی .. و حالا که می نویسی مطمئن باشی که شب خوابت می برد و شاید هرگز آنها را دوباره نبینی….
- پی نوشت :دیروز دوستی از تصویری دیگر می گفت ، از گذرصبجگاهی اش از جلوی بیمارستان دولتی که مردمانی مشابه از روی ناچاری بیمارشان را شب در ماشین می خوابانند تا پول نداشته تخت بیمارستان را ندهند . شاید فردایش تخت اورژانس ، بی حساب باشد ……………………..
- پی نوشت تر : بنا به عادت که برای هر پست دسته ای انتخاب می کنیم ، دسته های از پیش داشته ام را مرور کردم . بین این همه ، فقط یکی مناسب بود : ” بدون دسته “..
- پی نوشت تر تر : این مطلب یک شب قبل از انتشار نگاشته شده بود اما باز هم وردپرس پاچه ام راگرفت.
سلام
فوق العاده بود
به هوای داغتر شدن دلم
و سنگینتر شدن فشار لعن و نفریناتم
بر نقاشان چنین تابلوهای تلخی در سرتاسر دنیا و بالاخص کشور عزیزم ایران
چند باره خواندم
موفق باشی دوست خوبم
همین! مال هیچکس نیست!
خيلي جالب بود توكا جان
چيزاي رو ديدي و حس كردي كه هر روز بارها و بارها از جلو چشم ما رژه ميرن و ما اونا رو نگاه مي كنيم اما واقعا نمي بينيم چون تو ذهن ما حك نمي شن و رد ميشن به سرعت برق و باد . البته رياكاري و سوئ استفاده ها هم ممكنه يه علت گذر زودهنگام از اين تصويرها باشه. به هر حال خيلي خوبه كه اجازه بديم هر از گاهي كه خيلي هم از هم دور نباشند احساسات انساني ما قلقلكي داده بشن حتي اگه نشه كاري كرد دو قطره اشك براي دل خودمون جاري كنيم.
شاید بهتر باشد شماهم کم کمک دستی به سر و گوش خودتان بکشید . ازشر این خانه ای که پیچهایش زیاد است خلاص شوید . خدا مرگشان بدهد آنهایی را که خانه ی شما را در محله ای ساختند که پیچهایش زیاد است و در پیچهایش خانواده های چار نفری نشسته اند و بی خانمان هستند و شما باید ببینید و خواب شیرین شبتان خراب شود .
این روزها که همه صورت مسئله را پاک می کنند امید آن دارم که زودتر بروید آن بالاها ، زعفرانیه ، اقدسیه یا نمی دانم ….چی چیه که همه ی نقاشان این تصاویر آنجا راحت خوابیده اند خانه بخرید و راحت بخوابید . شاید دیگر سر تنها پیچ منزلتان تنها تصویر جلوی چشمتان که خیلی هم بد است رفتگری باشد که با احترام به شما از سر راهتان کنار برود. آن طرفها این خانه خرابها نیستند که خواب شبت را حرام کنند . ضمن آنکه کم کم کمک باید عادت کنی که اینها را نبینی !!!
با پیچای جاده پیچیدم…حس پویایی داشت بار اکشنش خوب بود
هر پیچی رو نپیچ که می پیچوننت…
سلام
چطوری؟ منو یادته؟
خیلی وقته اینجا نیومده بودم.. ظاهرا چیز زیادی عوض نشده…
امیدوارم حالت خوب باشه.. جناب همسر خوبن؟
وقتی به قول خودت اینجور آدما رو میبینم از خودم بدم میاد…. هزار جور ارزش اجتماعی مثل عدالت و آزادی و از این کلمه های قلنبه سلنبه میریزه تو ذهنم میخوام بدونم اشکال اول اول کار کجاست؟ نمی رسم بهش … . نمیفهممش… .
سلام
ببخشيد من تازه واردم . اجازه هست؟
چه زیباست نوشتن وقتی میدانی او میخواند,
چه زیباست سرودن وقتی میدانی او میشنود,
چه زیباست دیوانگی برای او وقتی میدانی او میبیند
سلام
خوبید؟
پارسال زمستون بود. صبحش برف اومده بود و هوا به شدت سرد بود. کنار خیابون رو برف پوشونده بود. هوا دیگه کم کم داشت تاریک می شد. مردم تا خرخره لباس پوشیده بودن و زیر پالتوهای گرم و لباسهای زمستونیش داشتن می لرزیدن. از پیاده رو رد می شدم. کنار خیابون، کنار همون برفها که یه خورده آب شدن و بودن و آب سردشون روون شده بود، یه خانمی نشسته بود جوراب می فروخت. یه بچه هفت هشت ساله هم کنارش بود. یه دفتر جلوش باز بود، یه مداد قرمز گلی کوچولو کنارش، یه مداد سیاه هم که از شدت سرما داشت گازش می زد. رفتم جلوتر، دیدم داره مشق می نویسه … “بابا با نان آمد.”
با سلام چنانچه مایل به تبادل لینک هستید لینک ما را با عنوان طراحی وب سایت
و آدرس http://www.tamweb.ir در سایتتان قرار دهید و به ما اطلاع دهید
تا لینک شما را قرار دهیم.
خوشحال میشیم وب لاگ شما را به بازدیدکنندگان وب سایتمون معرفی کنیم
با سلام به شما دوست وبلاگ نویس.
این یک دعوت نامه است!
ما، مجموعه ای از نویسندگان و وبلاگ نویسانی هستیم که در مجله اینترنتی سیاه و سفید می نویسیم، با هم بحث می کنیم و طرح ها و سوژه های نو می یابیم. اما تازه در ابتدای راهیم.
وبلاگ شما، نمایانگر ذوق سرشار و استعداد بالای شما در نویسندگی است. از شما دعوت می کنیم که همراه ما شوید و هر از گاهی با نوشتن مطالب و آثار زیبایتان در مجله، افتخاری بزرگ نصیبمان کنید.
منتظر حضور سبزتان در وبسایت مجله و ثبت نام و ارسال مطالبتان هستیم.
مدیر مجله الکترونیک سیاه و سفید.
سلام
==========
رنگین کمان پاداش کسی است که تا آخرین قطره زیر باران بماند.
آره هنوز زنده ام
آخرین تصویر سیاه کشف نشده چطوره؟؟
دردشون به درد مي آره آدم. چندتان ؟ به كدومشون برسيم ؟ كارمون شده فقط غصه خوردن. يا از دستمون بربياد به يكي از اين هزار مورد رسيدگي كردن…
http://www.myup.ir/images/gdr3gy22euz64gvu71v.jpg
گاهي براي دل سوزاندن دلي ميخواهيم …
واووو! يه بهمني …
ولي ، كي ميدوونه توو دل زمستون چي ميگذره ؟!
سلام خیلی وقت بود نبودم حالا اومدم.
این سایتو دیدی عکساش جالبه شاید بدردت بخورهhttp://vi.sualize.us