هی دستت را توی هوا تکان می دادی با اشکال نامفهومِ عصبانی که انگار می خواست نقشی بزند و نمی زد …خشمت کهنه بود و سرکش ، اما انگاربوی بهار می امد ، هوا آفتابی بود نه سرد و نه گرم.. خودت را مچاله کردی وهی حرف می زدی ، جمله ها را تکرار می کردی .. حرف ها را .. هذیان بیداری شاید و من به رویت آب می پاشیدم و تو خسته و ساکت نگاهم می کردی .. گفتم بیین این نان و آب برای توست .. من شگفت زده ام از این همه اتفاق خوب برای تو .. و تو ، بی هیچ تغییری در نگاهت با چشمهای یخ زده نگاهم می کردی و می گفتی همه چیز خوب ست جز من … روزی من بودم /همه اینها و حالا هیچ نیست .. منم و هیچ .گفتم ببین این همه برای توست ، مال توست .. توبودی و هستی و خواهی بود .. فقط کمی خسته ای … گفتم خسته واژه کمی ست ..
گفتی بیا خیس شویم .. من به رویت آب می پاشم / تازه می شوی / این نان را نگاه کن ، خیلی معنی ها دارد.. و تو باز همان جور خشک و سرد فقط نگاهم می کردی .. انگار زمان برای تو هر دو روز و نصفی ؛ یک روز می شد .. و تو خودت را در ملافه پیچیدی … سفید .. هنوز نگاهت سرد بود .. و از صورتت آب می چکید . همان ها که من به تو پاشیده بودم .. موهایت طره های خیس سیاهی بود که زیبایت می کرد . شتک های آب روی گونه ات می درخشید و چشمانت خسته و گیرا بود هرچند سردی نگاهت سنگینی می کرد..
.

.
- پ ن : این پست یک شب قبل از انتشاربعد از تماس مارال نوشته شده اما امشب بعد از یه روز متفاوت منتشر شد.
خسته حتی واژه اش هم برای آن همه خستگی و هذیان کم بود……
خدا رحمتش كنه! به قولي جميع اموات رو.ولي زندگي قشنگتره توكا جان .عكس آخري از اون لحظه هاييه كه خيلي دوست دارم بدونم كي اينكارو با من ميكنه .فكر كن يه مرده خودش ببينه دستي كه چشماشو مي بنده .راستياصلا چرا اينكارو مي كنن. بعضي وقتا اثر عكسايي كه ميذاري بيشتر از نوشته هاته. به هر حال مرگ بالاخره ميرسه ولي نبايد زياد درگيرش شد اونم منفي.فعلا زندگي رو بچسبيم.
متن که فوق العاده بود . اما آنچه پس از تماس مارال پیش آمده را ما نمی فهمیم . . .