در آستانه بلوغ
باپاهایی خیس از کودکی
با چشمانی به وسعت حیاط خانه مان
و با دستانی که گاه از هنرش در شگفت بودم
با تردید در اولین قدم
بی واهمه ازبزرگ شدن
غرق در رویای فردا
نا آرام ؛
اولین پله ، اولین قدم …
و پشت سر ؛
شاخه های ترد تردید
برگ های زرد تزویر
..
و پاهایم ،
از سرمای عشق بی تاب
پیش آمد… آرام و سر به راه .
آنگاه
چشم در نگاه فردا دوختم
با پاهایی خیس از کودکی
و مجروح از گذر سالها …
تنها پیچ فردا نمایان بود
و پیچ بعدی را خدا می دانست ..
.

پله های پس فردا نادیده تر از اینها بود
با گامهایت شکل گرفت
بی طرح و نقشه
و تو بودی که ساختی
و شکل دادی
گامهایت را برای فردا های دور و دورتر
ساق پایت گرمتر و استوارتر
دیگر شاخه ها پای نرمی را نیم آزرد
زیر گامهای استوارت می شکست
و تو بودی و گرد و غبار راه روی شانه هایت . . .
مثل بيشتر وقتا عالي بود … پيچ فردا از همه جاش برام جاب تر بود .توي مسافرت عيد جاده هاي نااشنايي رو رفتم پر از پيچ و خم هراس نداشتم از پيچ بعدي چون مشتاق ديدن مناظر پشت اون بودم و واقعا زيبا بودن .كاش زندگي همه ما با اشتياق و ميل به ديدن زيبايي طي بشه و از پيچو خماش خسته نشيم و اميد ديدن منظره هاي قشنگ عطش عبور از جاده زندگي رو برامون ارمغان بياره.
من هم نمی دانم
از کجای نمی دانم آغاز و
با یک نمی دانم بعدی آغاز و
باز بعد از کجا بدانم که بعدی کجاست…
چقدر بزرگ شدن بد است.
و همچنان در آروزی رسیدن به او گام بر میدارد،
غافل از اینکه او اینک پیشش است و دستش را گرفته است…
او مهربان ترین مهربانان است…خدا…
از دیروز بیاموز برای امروز زندگی کن و به فردا امیدوار باش
آینده متعلق به کسانی است که؛
در رویــــاهــای خـود نـاپـدیـد نمی شوند
پاهایم از ترس فردا خشکیده اند، اندکی جان برایم بیاور…
ای کاش میشد بچگی هامونو زنده نگه داریم.
خیلی قشنگ بود … یاداشتش کردم
كاش خدا ميدانست …
پيچ در پيچ چشمانت ، گذر عمر چه دردناك است و اين قافله كودكي در صحراي زندگي عجيب تاخت و امروز هنوز پاهايت خيسند و منتظر ساحلهاي حس نشده … عشق را بگو! چه معصومانه تازيانه اش را بر ساقهاي نازك اندامت فرو آورد …
آفرین.