به لحظه های پُر ز قند
به طعنه های تلخ ِ پُر گزند
به بادهای موسم بهار
به طعم یک بغل خزان
به لحظه های پر شتاب باد
به لحظه های بی قرار ِ یار
چه فرق می کند زمان
که لحظه های خوب را ؛ به دور ِ دور ،حواله می کنیم ؟
به تابش فلق …
به خستگی [...]
Posted in عکس, غرغرنامه on ژانویه 31, 2009 | 7 Comments »
به لحظه های پُر ز قند
به طعنه های تلخ ِ پُر گزند
به بادهای موسم بهار
به طعم یک بغل خزان
به لحظه های پر شتاب باد
به لحظه های بی قرار ِ یار
چه فرق می کند زمان
که لحظه های خوب را ؛ به دور ِ دور ،حواله می کنیم ؟
به تابش فلق …
به خستگی [...]
Posted in واقعی تر از واقعیت on ژانویه 26, 2009 | 15 Comments »
گاهی بیزار و خسته از صداقتی که مثل تف سربالا توی صورتم می نشیند و منی که هی خودم رامنصرف می کنم . ..
گاه یک دروغ بزرگ بهتر از دروغهای کوچک ست .
و حالا دستهایم تسلیم به آنچه که می دانم درست ست بالا می رود . شاید فرار فایده نداشته باشد ..
یک [...]
Posted in تیرتپر, جانوری, حال, عکس on ژانویه 25, 2009 | 6 Comments »
.
یاکریم ها که بی ملاحضه حضور ماشین ها وآدم ها پی هم می دوند ، شب در گرمای پَرهم می خوابند …
…
برف می بارد … آرام و سبک ….
Posted in موسیقی on ژانویه 24, 2009 | 8 Comments »
دوست غمگین بود و دستش کوتاه .. از زبان او گوش کنید.
مرا اینگونه می خواهی
Posted in Uncategorized on ژانویه 22, 2009 | 22 Comments »
همچین مواقعی در وبلاگ های دیگه اعلام می کنن “اینجا یک ساله شد ” یا ” یک سال گذشت “ یا ” چه زود یک سال گذشت ” .. اما فکر کنید من همچین خیالی ندارم ..!
من هم نفس کشیدن آموختم
.
تنها پ .ن این پست چی می تونه باشه جز ، تشکر فراوون از لطف [...]
Posted in انسانی, حال, نای جان on ژانویه 18, 2009 | 15 Comments »
بی قرار که می شوم
قرار از یاد می برم
..
بی قرار که می شوی
سرقرار می آیی ..
.
.
.
.
پ .ن : نمی دونم چرا زدم به این عکسهای سیاه و سفید .. نگاه که می کنم حرف هایم یادم می آید . . شاید از این بابت .. شاید هم نمی دانم های بسیار دیگر [...]
Posted in داستان, عکس on ژانویه 17, 2009 | 10 Comments »
ناله های مرد نشان از پایان یک شروع پر هوس بود ..
پایش را که بست به هیچ چیز نمی اندیشید .. حتی لذت بلعیده شدن چند دقیقه قبل را هم به یاد نمیاورد ..
فقط بود .. گیج و خسته ..
.
( در ادامه این پست )
.
Posted in دل دیوونه, همین نزدیکی on ژانویه 14, 2009 | 12 Comments »
چه هوسی .. / بی رنگ
بی ریشه .. / کسی نبود
کودکی گس بود در آستانه ئ بلوغ
عروسکم به سربازی رفت وقتی سرش را تیغ انداختم
دوچرخه ام بی بوق / بی زین / بی دسته
دستان تو و لمس بودن
تب من و لحظه رفتن
وشب پایان نداشت
…
خواب دیدم که خواب می [...]
Posted in اندر احوالات on ژانویه 10, 2009 | 9 Comments »
طبل بزرگ ، نه زیر پای راست / … یا حسین
سایدرام ، یا عباس ../
جفت سنج ؛ نه زیر پای راست / صدا بود / .. شلوغی ..
. . .
ابن زیاد ابسولوت فلفلی می نوشید در گیلاس پایه کوتاه و چتر دسته عصایی سایبانش بود . /( گرمکن راه راه آبیش جلب توجه نمی [...]
Posted in واقعی تر از واقعیت on ژانویه 7, 2009 | 13 Comments »