و تقویم پنجشنبه ها پراز شبی ست که به رسم سنت ، حلال ترین شب هفته است .. برای تنبل ها ، که از درس و مشق غافل بودند .
جمعه ها پر از سکوت.. جیک جیک گنجشکان .. کارهای عقب مانده و خواب نیم روز .. عصرهای کش دار و چای و قلیان .
و شنبه ها ، نشئه ست . خواب آلود و خلوت .. شروع قول های روزمره برای آدم های تنبل .. شروع روزمرگی .
بقیه روزها تیر خلاص اند اما ..
-روزهای تقویم چه کند می گذرند و روزهای من چه تند ..
.
- (دیگری) خوابیده بودم زیرپوست کرگدنی / نقش پرنده ای معصوم ../ از قناری
می خواندم ./ لازم نیست بعداز آنکه سرم را تکان دادم / بلند شوی و هی بگردی دنبال
نقش و معنا ، ……………………برای سوسمار شدن / یک پوست کافیست ..

همه ی روزهای هفته گندیدگی های یک گندیده اند، زندگی.
سلام سلام توکاهه سابق !!
عجب وصف انسانی حیوانی واقعی جالبی نوشتی خیلی خیلی جالب بود .تقویمها اگه کند میگذرن بعضی وقتا عقربه های زمانی که من توش هستن مسابقه میذارن با هم دیگه مخصوصا اون عقربه بزرگه اصلا حالیش نیست آخه بابا چه خبرته هی میای از عدد 12 رد میشی و یه لب از هم میگیرین و باز میری حداقل اگه بهش میرسی وایسا یه نفسی تازه کن . بعضی وقتا هم که می خوای زود بگذره لفتش میده و با همه عددای مسخره روبوسی میکنه تا به 12 برسه تازه وقته حال و حولشونه. خیلی نوشته جالبی بود به هر حال. راستی دیگری و سوسمار رو نفهمیدم اصلا!!!!!!!!!!!!
به جان توکا من کامنتت را کاری نکرده ام و اصلآ ندیده ام .مطمئنی ارسال شده بود؟
سلام !
هیچی نمی نویسم چون می دونی چی می گم .
به جاده هم نمی زنم . چون از جهنم می ترسم .
—————————-
کور خوندی !
می نویسم .
————————//
————————\\
چه تلخ تصویر کردی عادتی به نام زندگی را .
در تلخ شدن این روز مرگی نه ما مقصریم نه شرکایمان .
که دست تقدیر و تداوم این روز مرگی ما را از عشق به شراکت کشانید .
از بوسه ی آتشین به رفع تکلیفی و از فرونشاندن حرارتی به اجرای سنتی .
خواندنت کامم را تلخ کرد اما نه تلخی زهر . که تلخی قهوه . یا ….
نشئه ای بود که لحظه ای فکر کنم به این اشتراک در رختخواب . غذا و هوای خانه .
کاری باید کرد توکای زبان تلخ …..
این شراکت طعم خوش روزهای خوبم را ندارد .
چای و قلیان ؟
شاید .
تقويم عمرم شمار روزهاي رفتهام را در تباهي نقشهاي زندگي يادآور ميشود … تكرار همگون و موزون روزگارم سخت كسالت بار ميگذرد اما ميگذرد … من ميمانم و شوقي كه آبستن زايشي دوباره است … نو ، تازه … ديگر حتي طعم تنباكوي عشق نيز زير پوست خستهام خلسهاي نميسازد … شايد قرار است كرگدن شوم نه سوسمار … پس پوستي ميخواهم به كلفتي ديوار …
بعدش چه جوری میشه پوست انداخت … من گاهی دلم پوست انداختن میخواد. عوض شدن اساسی… یه آدم دیگه بودن..
تقویم چارفصل دلم را ورق زدم/ آن برگهای سبز سرآغاز سال کو؟
رفتیم و پرسش دل ما بی جواب ماند/ حال سوال و حوصله ی قیل و قال کو .. ؟
سلام
تقویم را که ورق میزنم همه صفحه ها میروند یک سمت و دو سه تای آخر میماند
که آنها را هم قرمز رنگ کرده اند.طفلی دارد نفسهای آخرش را میکشد!
مثل خیلی ها.میگویند عمر انسان مثل باد میگذرد.صد رحمت به باد!!
حداقل باد که میگذرد دو سه تا سیلی حواله صورتت میکند که بفهمی آمده
و دارد میرود اما این روز و ماه و سال دست باد را هم از پشت بسته.
تا می آیی به خودت بجنبی یک ماه و یک سال و یک دهه و ….
و نا غافل تقویم زندگیت بسته میشود.
حالا بماند که چه رنگی به تقویم زندگیت زده ای و چه در آن نوشته ای
فقط کاش قبل از بسته شدنش بشود صفحاتش را ورق زد و صفحات سیاهش را زدود.
و این روزا چقدر کم پیدا
بگذریم بیشر وقتا هم ناپیدا
جنس زندگیت که عوض شه جنس پنج شنبه ها و جمعه ها و شنبه ها و بقیه روزهاتم عوض میشه. برای من که شده.
نیستی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
مرسی قشنگ بود ایول
جالب اینجاس که به این اوضاع می گیم یه روال سالم و خوشایند.
به روزمردگی میگیم روزمرگی.
خوبی توکا؟
خودتي؟ چقدر عوض شدي؟ قبلنا به جور ديگه مي نوشتي!!
بیا نظرتو بده بینم :
http://deserter.wordpress.com/2008/11/17/poll_about_mynovel/
و این عبارت «چای قلیون رو بیار بخوریم» را این روزها چقدر تکرار می کنم!
این ریتم کند و کشدار مرتب تکرار میشه، و این دایرۀ تسلسل هیچ وقت تموم نمیشه
+ این متنت رو میشه در کنار این پست رضا قرار داد:
http://deserter.wordpress.com/2008/11/26/life_square/