.
.
.
شب
Posted in حال, دل دیوونه, پائیزی on اکتبر 31, 2008 | 6 Comments »
Posted in خودمونی, طنز و طنازی, واقعی تر از واقعیت on اکتبر 29, 2008 | 16 Comments »
Posted in حال, دل دیوونه on اکتبر 27, 2008 | 16 Comments »
نرم و سبک / سپیدم
.
.
.
تو اما / آتشی ، سرخ..!
.
.
- تو که رفتی مرتضوی می خواند … بوی تو در من تازه بود ………….!
- پی نوشت (اندر احوالات هفته ای که گذشت): می خواهم صدسال دستت را نگیرم .. می خواهم غرق شوم در ازدحام و شلوغی این روزها .. وقتی همه چیز خوب [...]
Posted in اندر احوالات, دل دیوونه, غرغرنامه on اکتبر 27, 2008 | 5 Comments »
چه روزهایی .. امروز هم روزی بود …
باز باران با ترانه………..
(می دویدم همچو آهو .. می پریدم از لب جوی.. ) همینگونه بسان انسانی در تکاپو، همچون نوزادی تازه تولد یافته ، چشم باز کرده و بقیه مرا دیگر گونه می دیدند.. ، سر دوراهی ماندم ، شمال یا جنوب .. ؟؟ شُل کردم .. تتتق .. پشت مبارکمان [...]
Posted in Uncategorized on اکتبر 26, 2008 | 12 Comments »
Posted in اندر احوالات, حال, دل دیوونه on اکتبر 24, 2008 | 8 Comments »
مرغ دل پرپر زد …
هی مدام صدای بالش در گوشم می پیچد ..
انگار نمی بینمش.. انگار کسی / چیزی / .. مرا جدا می کند از همه لحظه ها
از بودن … هست شدن … شدن
از نبودن .. نیست شدن … رفتن
گنگ و گیج ، دلم می رود تا آن نمی دانم [...]
Posted in اندر احوالات, حال, طنز و طنازی on اکتبر 22, 2008 | 11 Comments »
هرچند شاید تا همین الان ، سایت ها و بلاگ های زیادی نوشته باشند و شما خوانده …هیچگاه از اینچنین مراسمی ننوشته بودم ؛ اما امشب آن همه شوق و صمیمیت به دور از ممیزی های آشکار اخیر در اینگونه محافل ، سخت چسبید.
وقتی برف روزگار بر موهای “علیرضا خمسه”می نشست ، ما هنوز به یاد [...]
Posted in اندر احوالات, دل دیوونه, پائیزی on اکتبر 20, 2008 | 7 Comments »
می خواهید در آینده چه کاره شوید . الگوی شما چه کسی است ؟
مسلما این موضوع انشاء برای هزارمین بار تکرار شده ، فقط برای اینکه تغییری ایجاد بشود موضوع را این جوری پای تخته نوشتم و برایشان توضیح دادم الگو یعنی اینکه چه کسی باعث شده شما تصمیم بگیرید این شغل را انتخاب [...]
Posted in اندر احوالات, حال on اکتبر 18, 2008 | 11 Comments »
.
.
صاف خواهی چشم و عقل و سمع را
بر دران تو پرده های طمع را
زانک آن تقلید صوفی از طمع
عقل او بر بست از نور و لمع
- پ.ن : این روز ها مولانا جلال الدین ، حاضر است …
Posted in اندر احوالات, پائیزی on اکتبر 17, 2008 | 6 Comments »
فرشته کوچک ما ، دلگیرشد ..
خسته شد ..
سرریزشد ..
رفت ..
برو دوست من .. نه با خودخواهیم ؛ از صمیم دل امید برگشتنت را دارم ..
.