فکر می کردم دارم فکر، می کنم… دیدم برعکس ست … فکرش را بکن .. !
تازه عکسش هم موجوده .. اما دیگه دیگه …………..
Archive for سپتامبر, 2008
فکر
Posted in Uncategorized on سپتامبر 30, 2008 | 20 Comments »
منزل تمیز نمودیم .. منزل نیز ما را ؛ ایضا
Posted in Uncategorized on سپتامبر 25, 2008 | 14 Comments »
- یه چند روزی پیدام نیست .. فکرای بد ننمایید … پی سی داره می ره سرویس .
سایه ها … آدم ها
Posted in Uncategorized on سپتامبر 24, 2008 | 7 Comments »
پائیزم
Posted in Uncategorized on سپتامبر 19, 2008 | 24 Comments »
پائیزم … سبز سبز
باد که آمد ، مرا با خود برد .
تا بهار … تا فردا ..
تا روزهای نیامده …
و دل مچاله از گرمای تابستان ،
خشک و پائیزی همراه شد با باد
گوشه دنجی افتاد
تا عابری شاید ، به عشق پائیز …
و از صدای خشک شکستنش ، قدم گذارد و بگذرد . .
عبرت ..!
Posted in Uncategorized on سپتامبر 15, 2008 | 17 Comments »
خوابم نمی بره .. از همه طرف امتحان کردم ..
الان هم که وقت یاد کردن از دوستان نیست .. آخی..
یه دوستی دارم که پسر شیطونش واسه اینکه بیدارش کنه انگشتاشو می کنه تو دماغ
و گوشش ( الهی من بمیرم واسش ) .. کم خوابی عادت می شه .. اما سنگین می کنه آدم [...]
نَه به همین سادگی
Posted in Uncategorized on سپتامبر 14, 2008 | 7 Comments »
عزیز من
خوشبختی
نامه ای نیست که یک روز
نامه رسانی ؛
زنگ در خانه ات را بزند
و آن را به دستای منتظر تو بسپارد ..
…
..
.
من و ماه
Posted in Uncategorized on سپتامبر 13, 2008 | 5 Comments »
کلاغی پرید ..
او مرا ندید .
شاید
می رفت تا به خانه اش برسد ..
ماه بالا می آمد و من
منتظر کامل شدنش ..
نزدیک و گِرد
زرد و تب دار ..
مثل من .
کویری و داغ …
نمی دانم به خانه اش رسید یا نه … اذان دادند .
کِرم
Posted in Uncategorized on سپتامبر 13, 2008 | 2 Comments »
دو سیب داشتم .. هردو سفت و آبدار ..
قبلا کرمی داخل یکی را دید زده بود .
داشتم فکر می کردم کدام مال من ، کدام مال او…
اصل اول خدا ، بعد خودم ، بعد دیگران را یاد نمی گیرم .
سیب و کرم را خوردم .. با ولع
حال
Posted in Uncategorized on سپتامبر 11, 2008 | 10 Comments »
پنجره بوی پاییز می دهد
بوی مدرسه
بوی مدادهای تراشیده سوسمار نشان و دفترهای نوی جلد شده
بوی دیروز
…
پنجره را بستم
از کلاس و درس خسته ام
امروز را بیشتر دوست دارم ..
- ممنون دوستان. نیستم و هستید .. لطفتان زیاد است و توکا مشغول ..
دوست
Posted in Uncategorized on سپتامبر 7, 2008 | 16 Comments »
سکوتم را نوشتم ..
چیزی در آن نبود .
تهی ..
دلم برای شانه های دوست ؛ دستهای سرد و داغی نگاهش تنگ است ..
کار که تمام شود ، روزمرگی قد راست می کند ..