چند روزی است به کوچه باور رسیدم .. به باور حسین ..
شلوغی این روزها دقتم را کم کرده بود. بود و نمی دیدمش ..
این پایین .. همین نزدیکی
.. به این راحتی ، دم دست ، آنسوی خیابان !
تلنگری بود انگار .
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
Posted in Uncategorized on آگوست 28, 2008 | 19 Comments »
چند روزی است به کوچه باور رسیدم .. به باور حسین ..
شلوغی این روزها دقتم را کم کرده بود. بود و نمی دیدمش ..
این پایین .. همین نزدیکی
.. به این راحتی ، دم دست ، آنسوی خیابان !
تلنگری بود انگار .
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
Posted in Uncategorized on آگوست 28, 2008 | بیان دیدگاه »
مادر گفت کاسه بشقابی را خبر کن ..
این روزها جوانیِ در صندوق مانده ام ، دوباره مد شده .
؛ شاید بخت دختری باشد از جایی دور … نمی دانم .. لبخندی شاید .
Posted in Uncategorized on آگوست 24, 2008 | 12 Comments »
با هم قرار گذاشتند .. مرد گفت برویم رستوران .
ناهارخوردند ؛ برگ و گوجه برای زن و قزل آلای کبابی برای مرد ..
نگاه مرد سراپای زن را کاوید ، گفت دستت را به من بده .. و زن نمی دانست نوازش دست عرق کرده اش یک آغاز است …
خاکستر سیگار مرد در حال ریختن [...]
Posted in Uncategorized on آگوست 24, 2008 | 3 Comments »
آدم ها ؛ از حسرت گذشته می گویند ، مشقت این روزها ، و آرزوهای فردایی که
هیچ وقت نمیاید ..
..
توقع از هیچ
وقتی چشمهارا می بندی و هیچ می گویی
یا گاهی
چشمها را باز می کنی و لب ها را می بندی ..
زندگی ، زندگی ست ..
Posted in Uncategorized on آگوست 21, 2008 | 11 Comments »
Posted in Uncategorized on آگوست 17, 2008 | 12 Comments »
…
بدون شرح .. با ماشین تو شهر قدمی بزنید !
.
.
دلم یه فنجون قهوه می خواد .. تلخ .. ،
اسب خیال هِی شد …
.
Posted in Uncategorized on آگوست 15, 2008 | 7 Comments »
سلام ملیکم .. به خدا اینقدر ها هم خودمو لوس نکردم و اینا ..
این بود و نبود واسه اون نبود که میزان لطف بقیه رو بسنجم ،
فکر می کنم بود ؛ یعنی
همون بودن .. و نبود هم که احتمال غریب به یقین یعنی نبودن ..!
این مورد از این بابت بود [...]
Posted in Uncategorized on آگوست 12, 2008 | 15 Comments »
فکر می کنم بود و نبودم در این دنیای مجازی زیاد حس نشه ..
یه کم مشغولم و نیستم ..
اگر شد میام برای عرض حال و ارادت .. اصلا نمی تونم برنامه خاصی داشته باشم ..
یه وقت هم دیدین هر شب آپ کردم ..
Posted in Uncategorized on آگوست 11, 2008 | 6 Comments »
در سایه روشن روزها و لحظه ها ، در حرکتیم ..
به سوی
فردایی تاریک
آن پشت ها شاید
کسی چراغی افروخته باشد ..
شاید ..
Posted in Uncategorized on آگوست 9, 2008 | 16 Comments »
زیر باد کولر به دور از هیاهوی بیرون .. بی حوصله از یک روز کسل کننده نشسته و با وجود اینترنت پر سرعت باز هم آهی از ته دل کشیدم که صدای زنگ در به صدا در آمد . این وقت شب جز آشنایی که منتظرش بودم ، انتظار کس دیگری را نمی [...]