پدر و مادر دختر رفته بودن بیرون . پدر رفته بود سراغ کدخدا و مادر بجای پدر ، گوسفندهارو برده بود چرا . دختر تو این فکر بود ؛ امروز که مادرش نیست ، کی باید غذا درست کنه ؟ . . . یه دفعه ، به یاد حرف مادرش افتاد : دختر عشایری ، هر کاری رو باید بلد باشه . . . پس تصمیم گرفت خودش غذا درست کنه . یه غذای خوب که وقتی پدر و مادرش اومدن ، خوشحال بشن . . .
اما چه غذایی…. . یادش افتاد ؛ پسر همسایه ماهیگیری بلده و هفته ای چند بار برای خانواده اش ماهی می گیره . به سراغ پسر رفت . . .
پسر همسایه ، دو تا ماهی هم از رودخونه برای دختر گرفت . . .
دختر ، وقتی ماهی ها رو دید ؛ از اونا خوشش اومد و باهاشون دوست شد . دلش نیومد برای ناهار آماده شون کنه . انداختشون توی دیگ پراز آب و شنا کردنشون رو تماشا کرد . . .
ظهر شد . . . پدر و مادر دختر اومدند . مادر دو تا ماهی کباب شده هم دستش بود . گوسفندهارو که برده بود چرا ، غذا رو هم ، همونجا درست کرده بود . . . دختر ، وقتی دید غذاشون ماهی یه ، دلش نیومد غذا بخوره . . .
مادر گفت :دخترعشایری هر کاری رو باید بلد باشه و دختر جواب داد : دلش نمی خواد ماهی خوردن بلد باشه .
طرفهای عصر؛ دختر خیلی گرسنه شده بود . مادر سراغش رفت و گفت : من هم وقتی کوچیک بودم ، دلم نمی خواست ماهی خوردن بلد باشم چون اونا رو خیلی دوست داشتم ولی مادرم همیشه می گفت : دختر عشایری هر کاری رو باید بلد باشه . . . بعدش گفت : ماهی هاتو برای خودت نگه دار دخترم . وقتی بزرگ شدی ؛ درستشون می کنی . . . الان ، ماهی منو بخور.
دختر از مادر پرسید : حالا که شما بزرگ شدی ، ماهی ها رو دوست نداری ؟ مادر جواب داد : بیشتر از قبل دوست دارم .
مادر رفت و دختر به بزرگ شدن فکر کرد و به ماهی ها . . . به اینکه چه جوری می شه ماهی ها رو دوست داشت اما اونا رو خورد . . . دختر دیگی که ماهی ها توی اون شنا می کردن رو برداشت و کنار رودخانه آمد و آرزو کرد هیچ وقت اون دوتا ماهی کوچوکو رو نبینه . . . و اون ها رو توی آب رودخانه رها کرد. . دوباره به حرف مادرش فکر کرد : “ دختر عشایری هر کاری رو باید بلد باشه.“ و لبخندی زد . . دیگه نباید فکر می کرد . . . چون خیلی گرسنه ش شده بود .
++ ثبت شده در فلان جا . استفاده بدون اجازه نویسنده ، نوچ . .( هرکی خواست ، خودم اجازشو می گیرم )
قشنگ بود….
دختر مهربون عشایری باید طرز”دوست داشتن” رو هم یاد میگرفت! اگه اینقدر ماهیا رو دوست داشت چرا برشون نگردوند رودخونه؟!…همه ی ما همینطوریم:عاشق کسی یا چیزی که میشیم فقط واسه خودمون میخوایمش؛فقط اندازه ی محدودیتش فرق میکنه.یه عده مون توی تنگ یا قفس میذاریمش تا هر روز هم خودمون و هم بقیه ببینیمش.یه عده هم از فرط علاقه و حسادت اینکه کسی نبیندش، قورتش میدیم تا دیگه دست هیچکی بهش نرسه!
من زیاد بچه نسیتم واسه همین نخوندم
وایییییییییی
من که مُردم
خیلی باحال بود و غیر منتظره!!!!
ماهی و عشایر ……….راستش منم که بچه بودم حدود 50-60 تا جوجه داشتم که نهایتا شدن 40-50 تا مرغ و خروس …
ولی کبابشون خوشمزه بود فقط صحنه پخ پخ شدنشون خیلی وحشتناک بود.هنوز هم عاشق جوجه کباب و بال کباب هستم.هر چند که جوجو هستم
تقابل نیازهای جسمی و روحی!
شما را لینک کردم
سکوت!!
///////////
منتظرم
سلام اون سایت هایی که معرفی کردم تو خوده وبلاگ خوبه اینم بهش اضافه کن
skins.be
اینم لینکه بدونه فیلترش
http://p3.00dn.com/index.php?q=aHR0cDovL3d3dy5za2lucy5iZS8%3D
من واقعا به این دختر عشایری افتخار میکنم
چون اولش نوشته بودی قصه برای بچه ها
شب موقع خواب حتما می آم می خونم
باشه!
ماهی ،ماهه!!
و این هم ماه بود!
ای کاش بچه بودم و ایمانم رو به خیلی چیزها از دست نداده بودم!!
…………….
دل…
نکنه نکته انحرافی بوده باشه !!!!!
احتمال:
چون اون پسر همسایه ماهی رو گرفته بود دختر عشایری دلش نمی امد تنها یادگاری پسر همسایه رو از بین ببره !!!!
واسه همین بهونه میگرفت
بعدش که پسر همسایه مزدوج شد مجبور شد تا …..
سلام
من مایلم با شما تبادل لینک کنم.لطفا” منو با عنوان”جادوگر”
لینک کنید و هر وقت این کارو کردید بهم بگید تا منم شما رو لینک کنم.
با تشکر
………………………………………………….
ببخشید.. شما؟؟!
لامصب این اعتیاد هم دهن آدم رو سرویس میکنه!
دختر عشايرى پس از خوردن ناهار حس كرد كه ماهيها را خيلى بيشتر از قبل-از-ناهار دوست دارد خصوصا وقتى درون معده باشند.
سلام اين قصه را دوست دارم …. خوش اومدم دوباره … سلام
خب پس حالا قصه ی منو گوش کن تا متوجه بشی که داستانتو تا آخرش خوندم یا نه!:
توی یکی از مسافرتای شمال(رامسر) بابا یه “سهره”(پرنده شو میگم) گرفت تا از نزدیک ببینمش.از جثه ی ظریف و قشنگش خوشم اومد و آوردمش مشهد.دو ماه توی قفس بود و شدیدا مواظبش بودم.یه روز واسه خاطر یه موضوعی؛ حس بلندمنشی و جانوردوستیم به عشقی که به اون پرنده داشتم چربید و با آه و حسرت زیاد،توی آسمون پروازش دادم.اما نپرید!نشست زیر یکی از درختای حیاط. دو ساعت و نیم به شکلای مختلف تحریکش کردم تا بپره ولی نپرید.رفتم توی خونه تا استراحت کنم بعد چند ساعت که اومدم بیرون فقط یه پاش زیر همون درخت مونده بود و چند تا پر!!!نمیگم عکس العملم چی بود اونموقع تا بخندی بهم! ولی مث …پشیمون بودم .دیگه نمیشد کاریش کرد چون رفته بود توی قفسی که بیرون آوردنش معجزه ی حضرت ابراهیم میخواست!
منظورمو فهمیدی حالا؟!اینقدرم دنبال مغلطه نباش توی حرفای من…عمیقتر نگاه کن!!!حالا قبل از اینکه با داستان من خوابت ببره پاشو برو مسواکتو بزن پسرم!
شبت بخیر
در ضمن؛ مشهد ِ من، بهترین شهر دنیاست!
عشاير كه توي بيابونن رودخونه كجا بود ؟ ها؟
اوهوم دختر عشاير بايد دروغ گفتن هم بلد باشه!
سلام توکا جان
بزرگ شدن سخت و لعنتیه.حتی اگه دختر عشایر باشی و گرسنه.
dastane kutahe kheily jalebi bud
سلام. با يک پست جديد با عنوان: “شعرواره اي که براي ِ مجله ي چراغ نوشتم” به روز هستم. ضمنا چند فيلتر شکن هم در قسمت ِ “علاقه واره هاي من” اضافه کردم. منتظر پست هاي ِ جديد و نظرهايت هستم. [گل]
شیره برف!
RE: آرى همه اهل تظاهريم. من به سنگ غبطه ميخورم.
چی بگم.
هیچی نگم بهتره.
من اگه منظور طرفو نفهممچیزی نمی گم
یه پست در حد ما که دیپلمه هستیم بزار .
پستی گذاشتی که مال فلاسفه هستش.
به ما بیچاره ها رحم کن توکای بزرگ