آدم ها می گویند عشق ..
آنجا که رسیدیم ، با هم آشنا شدیم .از اول صمیمی و خون گرم و مودب بود.. .. به خندان معروف شده بود .در ایران و آن کشور حتی.ما که از زبانشان سر در نمی آوردیم، هرجا می رفتیم اما روابط گرم می شد و سر شوخی ها باز … روزها می گشتیم و مشغول کار بودیم .. در آن شهر کوچک امکانات زیادی برای پذیرایی نبود و دوست خندان ما از این بابت شرمنده … و می گفت دوستان دیگر به پایتخت که برسید جبران می کنند ..ما هم که بیابونی حال می کنیم اصلا ناراحت نبودیم . خلاصه شب آخر بعد از شام ،در آشپزخانه گرم صحبت های صمیمی تری شدیم .. صحبت از فلانی شد که عاشق شده و ازدواج کرده و هنوز هم عشق را می توان از زندگیشان فهمید .دوست خندان گفت : از خود خانومم خوشم میآمد ..اما من خانومم را به خاطر پدرش انتخاب کردم . چون آدم راحتی بود .. کلا خانواده راحتی داشتند .. الان هم با هم خوبیم اما حرف زیادی نداریم .. من هر 4-5 ماه یکبار به ایران می روم… وکلا بعد از چند روز همه چی عادی می شه… ( احساس کردم این فاصله اذیتش نمی کنه) .. گفت به نظرشما روزی یه بارآدم بازنش حرف بزنه، کمه ؟ گفتم با توصیف شما نه .. آخه وقتی از هم دورین و کارتون هم به هم نمی خوره در مورد چی باید هی حرف زد .. از روزمره هم که فارغید .بیشتر حرف زوج ها در همین موارد است .
نه اینکه در کشور دیگر هزاران کار می شه کرد ، و من هم خودشیرینی کرده باشم …..
کلا صداقت خالصی در کلامش بود بدون اغراق و زیاد و کم .
(این رو هم بگم که اون چند روز در کف نبود اینترنت سوختم و ساختم) ازش پرسیدم به چی علاقه داری ؟ کمی فکر کرد …. گفت چیز خاصی به ذهنم نمی رسه .. ( فکر کنید آدم 5 ماه کنسرو بخوره ، البته چندباری هم اگر کار بگذاره ،رستوران بره ). … گفتم تو بچگی چی ؟ چی خوشحالتون می کرد؟ گفتم مثلا از لباسها کدوم شو برات می خریدن ذوق می کردی ؟ گفت فرقی نداشت .. می پوشیدم . ..کلا همین جوریم . ( توکا هنوز هم عاشق کفشه!)
… فکر می کرد .سعی می کرد پیدا کنه . انگار برای خودش هم جالب شده بود که به چی علاقه یا دلخوشی داشته .. خودش ادامه می داد و می گشت .. اما پیدا نمی کرد .
گفت آدم ها می گویند عشق .. هیچ وقت همچین حسی رو تجربه نکردم. از هیچ دختری آنقدر خوشم نیامد که صمیمی شوم .. نمی دونم چی میگن . (منظورش عشق آسمانی نبود ، از همین ها که همه دارند و ندارند بود .) گفت یه روز صبح زود به قصد فرودگاه آماده می شدم ، خانومم می خواست من بمانم .. می دانست که می شود بمانم و شاید می خواست علاقه من رو هم بسنجه ، گفت نرو ، اگر بروی دوست پسر می گیرم .. کمی جا خوردم اما گفتم کارم مهمتر است ،مهم نیست.؟! گفتم واقعا مهم نیست ؟؟! باز فکر کرد و گفت نه که نباشد اما ..بالاخره آدم بخواهد کاری رو انجام بده ، می ده . قبلا هم به خانمم گفته بودم که ازش خوشم میاد اما از پدرش بیشر .. گفتم واقعا؟؟ ناراحت نشد؟؟ .. گفت چرا کمی ناراحت شد .. اما واقعیت را هم می دونست .ما با همیم ، و از این بابت رضایت داریم.
حوصله ندارم همه حرف ها رو بنویسم .. ( راستش رو بگم ، حس کردم نه عشق داره ، نه هوس )
واقعا چقدر واقعی زندگی می کنیم .. کی واقعی و عاشقه یا اصلا هوس باز .. نمی گویم همه اش باید عاشقانه باشد ، اصلا .. .. یه حجم خالی بزرگ ..و زیر سوال بردن ثانیه هایی که واقعا لذت بردم ، از عشق یا هوس . هوس هم جذاب است و قابل توجه . چون هست و بناید انکارش کنیم و عشق واقعا زیباست . این که واقعا بوده یا نبوده و این که دوست خندان چه جوری زندگی میکنه ..چون روی زمین راه می رویم .. چون آدمیم .
فکر می کنم دوست خندان هم داشت به چگونگی آنچه تجربه نکرده بود ، می اندیشید.
آدرس برای فرستادن دنبالک به این مطلب : http://tookaa.wordpress.com/2008/05/04/%d8%a2%d8%af%d9%85-%d9%87%d8%a7-%d9%85%db%8c-%da%af%d9%88%db%8c%d9%86%d8%af-%d8%b9%d8%b4%d9%82/trackback/
احساس می کنم این دوست خندان به ریش زندگی می خندیده.
راستییییییی من اول شدم.و بسی خوشبحالم که اولم.
عادت مي کنم
عادت مي کني
عادت مي کنيم
و با هم مي مانيم
و اسم اين ماندن را
براي دلخوشي و قشنگي
عشق مي گذاريم !
آهان اولندش غلط داشنی نباید رونوشتی بناید.
خوب این هم یه مدلشه تا حالا ندیده بودی این رفیق خندانت اخلاقش شبیه منه با این فرق که اون زن داره من ندارم.
راستی من هم از پدره بیشتر خوشم میاد چون خیلی آروم و خونسرد و پولداره
تاز ه عادت هم ندارم هر وقت اپ می کنم همه جا داد بزن که آپ کرم بیاین.
نمی دونم چه اسرای داری من جامو خیس کنم
تازه هنوز که اون (بناید) تو درست نکردی
نکه دلت میخواد نمرتو کم کنم ها!!!!!!
چون هست و (بناید) انکارش کنیم و عشق واقعا زیباست .
چن وقتي ئه فاز عوض كرديا
منم عاشق نشدهم… خیلی هم هوسران نیستم… اصلا من نیستم!
فقط مینویسم!
شاید ماندگار تر از عشق شود!!
شاید!!!
سلام توکا جان
اومدم بگم هنوز نفسی می کشیم.الان یه مدت که سر کار هستیم البته از اون لحاظ. مشغول یه جورایی بیگاری ولی انگار از بیکاری بهتره!!! خلاصه کمتر به دوستان سر میزنیم.
این پست رو هم میخونم و بعد نظری می دهیم. خبر هم داری که فضای شهرمون چقدر رمانتیک شده با حضور جمیع خوبان عالم!!!
بعضی ها باید اسیر هوس باشند، بعضی ها دیوانه عشق، بعضی ها هر دو..بعضی ها هم هیچ کدام.خیلی از کسانی که باعث رشد و توسعه علم، تکنولوژی و رفاه زندگی بشر شدند جزء دسته آخر بودند… آفریده شدن آدم هایی که هیچ سنخیتی با هم ندارند، و مدل یکی برای اون یکی غیر قابل تحمل و یا غیر قابل قبوله تنوع طلبی خدا رو نشون می ده.
سلام
بیا من عادت ندام وقتی اپ میکنم هوار بکشم که آپ کردم
این دفعه از ترس خبری نیست ببینم چه بهانه ای میخوای بیاری؟
تو روابط طولانی همیشه بعد از یک مدت انگیزه ها می میرن…
نداشتن ترس از دست دادن طفه که باعث می شه دنبال انگیزه ی جدیدی نگردیم و به یکنواختی کامل برسیم….
حتی اگه تو رابطه عشق به معنای واقعی نباشه…….