بدون عنوان

- پنجره به باغ باز می شد همیشه و این بار .. ..

به خود گفتم آن پشت ، باغی زندانی ست .. صدای گنجشک ها می آمد بیچاره باغ ..

…………………………………………………………………………………………………..

- پسرم خوابید و من جدول کلمات متقاطع حل می کردم …

نفس خسته ..، کتابی از پروست ..، پول نامه ..، محصول صابون ..،

حرارت بالای بدن ..، کشوری در افریقا ..، خرامان ..، . . . . .

چه ناشیانه به خانه ها نگاه می کردم ، به امید حرفی ؛ که جوابی را برایم بیاورد …

……………………………………………………………………………………………………

- باز نیستم . با همه انرژی های مثبت بچگانه ام .. نرم و نازک .. چست و چابک .. دور می گردم ز خانه .. برمیگردم .

منتشرشده در: on آوریل 26, 2008 at 12:48 ب.ظ

آدرس برای فرستادن دنبالک به این مطلب : http://tookaa.wordpress.com/2008/04/26/%d8%a8%db%8c%da%86%d8%a7%d8%b1%d9%87-%d8%a8%d8%a7%d8%ba-%d9%85%d8%ad%d8%b5%d9%88%d9%84-%d8%b5%d8%a7%d8%a8%d9%88%d9%86-%d8%a8%d8%a7%d8%b2%d9%86%db%8c%d8%b3%d8%aa%d9%85/trackback/

RSS برای دیدگاه‌های‌ این نوشته.

4 دیدگاه Leave a comment.

  1. On آوریل 26, 2008 at 1:57 ب.ظ برف Said:

    آره منم با تمام توانم به سمت بچگی هایم میپرم!!!
    میرم به زادکاهم

  2. On آوریل 26, 2008 at 4:10 ب.ظ DESERTER Said:

    باید یه فکر یواسه اوقات فراغت تو کرد..هر چه زودتر

  3. On آوریل 27, 2008 at 2:16 ق.ظ taboos Said:

    تو تسکین اون لحظه هایی هستي که رد پای خدا رو گم میکنم
    و حالا که نیستی …
    زود برگرد

  4. On می 1, 2008 at 10:09 ب.ظ پلنگ صورتی Said:

    به به چه هذیان قشنگی

Leave a Comment