بدون عنوان
- پنجره به باغ باز می شد همیشه و این بار .. ..
به خود گفتم آن پشت ، باغی زندانی ست .. صدای گنجشک ها می آمد بیچاره باغ ..
…………………………………………………………………………………………………..
- پسرم خوابید و من جدول کلمات متقاطع حل می کردم …
نفس خسته ..، کتابی از پروست ..، پول نامه ..، محصول صابون ..،
حرارت بالای بدن ..، کشوری در افریقا ..، خرامان ..، . . . . .
چه ناشیانه به خانه ها نگاه می کردم ، به امید حرفی ؛ که جوابی را برایم بیاورد …
……………………………………………………………………………………………………
- باز نیستم . با همه انرژی های مثبت بچگانه ام .. نرم و نازک .. چست و چابک .. دور می گردم ز خانه .. برمیگردم .
آدرس برای فرستادن دنبالک به این مطلب : http://tookaa.wordpress.com/2008/04/26/%d8%a8%db%8c%da%86%d8%a7%d8%b1%d9%87-%d8%a8%d8%a7%d8%ba-%d9%85%d8%ad%d8%b5%d9%88%d9%84-%d8%b5%d8%a7%d8%a8%d9%88%d9%86-%d8%a8%d8%a7%d8%b2%d9%86%db%8c%d8%b3%d8%aa%d9%85/trackback/
آره منم با تمام توانم به سمت بچگی هایم میپرم!!!
میرم به زادکاهم
باید یه فکر یواسه اوقات فراغت تو کرد..هر چه زودتر
تو تسکین اون لحظه هایی هستي که رد پای خدا رو گم میکنم
و حالا که نیستی …
زود برگرد
به به چه هذیان قشنگی