من و خدا
خدا با لبخند
دستان مرا در دستانش فشرد
برای لحظه ای سکوت کرد
ما برای لحظاتی سکوت کردیم
پ.ن : موسیقی عجیبی بود … یک اس . ام . اس خالی …… صبور باش توکا .
آدرس برای فرستادن دنبالک به این مطلب : http://tookaa.wordpress.com/2008/04/21/%d9%85%d9%86-%d9%88-%d8%ae%d8%af%d8%a7/trackback/
اوه خدای من تو کجایی؟!!!
هی رفیق ! خوب می نویسی
من هیچ وقت تو یه همچین موقعیتی سکوت نمیکنم
باید زورش زیاد باشه نه؟
من اگر خدا دستام می فشرد ذوق مرگ می شدم از خوشالی می مردمD:
سپاس گرامی
قلم رنجه نمودید
واو شما عارفین ؟
یحتمل حضرت خداوند میل شدیدی دارن که شما بکنینشان!
و سکوت سرشار از ناگفته هاست.تا سرود شعری تازه…..
و ما هم سکوت می کنیم.اجازه می خوام برای تبادل لینک
نمی دونم اسم خدا که میاد دست و دلم میلرزه…
این ماموت بالا هم منم توی وردپرس بودم حواسم نبود کامنت اونجوری شد….
متوجه منظورتنو از کامنتتون نشدم….
سلام توکا جان
سفارش منو هم به خدا بکن.اوضاع خیلی قمر در عقرب شده!!!
توکا برام دعا کن.
نشود فاش کسی آنچه میان من و توست/ تا اشارات نظر نامه رسان من و توست
گوش کن با لب خاموش سخن می گویم/ پاسخم گو به زبانی که زبان من و توست
گوش کن . . . با تو سخن می گویم . . .
آنگاه که تنها شدی
و
در جستجوی یک تکیه گاه مطمئن هستی . . .
بر من توکل کن !
دوست داری کسی همواره به یادت باشد . . .
به یاد من باش
که
همواره به یاد توام!میدی به جانت پنجه افکنده . . .
به من امیدوار باش !
آن گاه که مغرور به زندگانی دنیا شدی . . .
هوشیار باش
که شیطان در فریب توست!
آنگاه که شیطان در پی وسوسه توست . . .
به من پناه بیار
اینا حرفهای خودشه همونی که به قول زاده خونش از رگ گردن بهمون نزدیکتره .
موفق باشی توکای عزیز
توکا جان مممنونم از حضورت.
و من
نه پي بازي
نه كه طنازي
پي رد پاي خــدا
به اين خانه رسيدهام …
چه جالب!!!
من فكر ميكردم خدا بياد روو زمين كوه و كمر پودر ميشن، خورشيد يخ ميكنه و از اين حرفا…
نكنه مثل محمد(ص) سوار بر يك الاغ فضانورد از جو خارج شدي و معراج و اين چيزا…..
به هر حال موفق باشي
سكوت هم هروقت تموم شد، اين ماجراي بيگ بنگ و آدم و حوا رو ازش بپرس چيه… واسه من سئوال شده. ممنون
چه رُمانتيك !
سلام
راستش من نگرفتم چی میگی وگرنه خیلی وقته متنتو خوندم. هر چی فکر کردم هنوز متوجه نشدم
خوش به حالت!
نظرت را بر ديده گذاشتم ، دوست .
مرسي
کونتون درد نکنه!
خوب ریدی به وبلاگمان!
فرصت را به شدت از دست دادی پس
همه مان خداییم
نوک یک پرتگاه!
بدون بال چطور میشود پرید؟!
بالهایم را قلم کرده ام!!!
ممنون که سر زدی.
فکر کنم خدا دستاتو گرفت یعنی از زمین کنده شدی
خدا لحظای سکوت کرد یعنی تو داشتی بهش میگفتی : منو ببخش
و ما لحظه ای سکوت کردیم یعنی تو از پیش ما رفته بودی
برداشت آزاد عمو هوشنگ از مطلبت
سلام
ای کاش جای سکوت همه چیزو بهش می گفتی…….
حال تا صحبت کلبه درویشی و ویلا این حرفا شده همه دورم کردن
خوب اگه میتونی پاشو بیا
راستش نمی خواستم الاغ واقعی باشه چون خیلی اسرار می کنی مجبورم…….
و آنگاه ندایی از غیب آمد که :
تو کای عزیز رستگاری تون مبارک