دغدغه فرهنگ در سبد خانوار

-امروز كار به جايي رسيده كه اگر يك كتاب از زير دست بررسي در رفته است، سريع توي بازار مي‌رويم و هرچه از آن كتاب باشد جمع مي‌كنيم و خسارت نيز به مولف و ناشر پرداخت مي‌شود اما نمي‌گذاريم جامعه از قبل يك كتاب در معرض آسيب فرهنگي قرار بگيرد.

- در آخر سال گذشته 8 نشريه را هيات نظارت كه ما هم عضوش هستيم لغو مجوز كرد كه اين قاطع‌ترين نوع برخورد است كه قابل برگشت هم نيست؛ چرا كه در طول دو سال گذشته 20 بار تذكر داده شده بود كه استفاده از عكس زنان روي جلد و در صفحه ممنوع است. دست آخر وقتي تن به قانون ندادند برخورد شد .

وي با بيان اينكه محصول آن برخورد اين بود كه تعداد زيادي از افراد متدين جامعه از ما سپاسگزار و ممنون شدند.

-اما بدون اينكه بخواهم اهالي هنر و مديران آن دوره را محكوم كنم بايد بگويم مسيري طي مي‌شد كه سينماي ما سينمايي براي قشر متدين و اخلا‌ق‌گراي جامعه نبود.

وي افزود: خيلي‌ها براي مشاهده فيلم وقتي به سينما رفتند ديدند كه مناسب خانواده نيست و بيرون آمدند و موج فيلم‌هاي دختر و پسري ايجاد شده بود.

اما ما وارث جرياني بوديم كه تاثيري در آن نداشتيم و نمي‌توانستيم آن سينما را تعطيل كنيم. دستور هم اين نبود؛ از اين رو دوستان ما فيلم را مي‌ديدند و مي‌گفتند چندجا را برداريد تا آن زهرماري‌هايش كم بشود.

-در مقوله فرهنگ كارهايي كرده كه نتيجه‌اش كاملا‌ با قبل متفاوت است. در جشنواره تئاتر در دوره قبل، هنرپيشه‌هاي خارجي مرد، چيزي نزديك به لخت و عريان بودند.

در اين دوره كسي بخواهد به آن عرصه نزديك هم شود به تعبير حضرات با سانسور و مميزي روبه‌رو خواهد شد؛ چرا كه ما آن را خلا‌ف قانون مي‌دانيم

وي خاطرنشان كرد: در .. براي رسيدن به چنين مطلوبي حركت كرديم، اما فرهنگ خمره رنگرزي نيست. در بعضي عرصه‌ها شايد كلا‌غ سفيد را داخل خمره رنگرزي كنيد و كلا‌غ قرمز دربياوريد.

http://www.roozna.com/Negaresh_site/Services/?Serv=30&%D9%8FServicN

=%D9%81%D8%B1%D9%87%D9%86%DA%AF%D9%8A

+قرار بود سینما و برنج از سبد خانوار ایرانی حذف شود ، چشممان به فرهنگ روشن شد .

نوکواره ، پی نوشت و کوفت واره و…پنهان و آشکار فراوان بود .تو خود بخوان حدیث …kooli

منتشرشده در: on می 15, 2008 at 2:47 ب.ظ (9) دیدگاه

دیو یا پادشاه.. کدام ترسناک ترند؟

حسن کچل که معرف حضورتون هست ، چهل گیس و  آقا دیو رو هم که

میشناسین ؟؟  یه پادشاه هم بهشون اضافه کنید

می شه “نمایش شادی آور موسیقایی حسن و دیو راه باریک پشت کوه” کار “افشین هاشمی”… از همه خوبی ها و سبک اجرا و .. حرف هایم در مورد اجرا  بگذریم ، میرسم به این که دیو ها هم دل دارند و عاشق می شوند .. دیو ها از ترساندن آدم ها بی زارن … چشمشان ضعیف است و ریتم و موسیقی می دانند ، بی قواره و  مهربون هستن، ….

…………………..

اه …گند زدم .. اصلا بی خیال .. کلی زر زر قشنگ و جامع داشتم .. یه غلطی کردم ،  حرفام یادم رفت ..  اینجا هم عذر می خوام از اون خانوم . چی گفتم ؟؟! حالتون رو درک نکردم .. پوزش . حالم خوب نیست اما داد نمی زنم .. آبی می شم .. آبی تر ..

منتشرشده در: on می 12, 2008 at 6:33 ب.ظ (22) دیدگاه

تاپ واره فرداها

بهارم آفتابی ست ..

تشنگی را نوشیدم ..

حرم تابستان آمد ..

تاپ .. تاپ ..

رویایم آبی ، آبی ست ..

منتشرشده در: on می 10, 2008 at 3:52 ب.ظ (20) دیدگاه

آش پز

سال ها آش پخت، بدون یک وجب روغن … تا صفرایش برای یک عمرروزمرگی دوام داشته باشد..

منتشرشده در: on می 8, 2008 at 1:27 ب.ظ (12) دیدگاه

چیزخوری دو سره ..

کارهایی بود که خدارو شکر همه وقت داشتن ..یکدفعه همه دیرشون شده .. حالا همشون باهم ریختن سرم ، دو روزه کار آماده می خوان ، بی انصاف ها … به من چه فلانی بلیطش جابجا شده و زودتر میره .. اوف به بعضی ها هم که نمی شه بگی نه ، کلی باید چیز بخوری تا از دلشون در بیاد … بدم میاد از کار باعجله .. اصلا کار نمی کنم خوب شد؟؟!

هستم اما ، فعلن همه چی تعطیل می شه … اگه جونی باقی موند سر می زنم .

منتشرشده در: on می 6, 2008 at 6:46 ب.ظ (8) دیدگاه

آدم ها می گویند عشق ..

آنجا که رسیدیم ، با هم آشنا شدیم .از اول صمیمی و خون گرم و مودب بود.. .. به خندان معروف شده بود .در ایران و آن کشور حتی.ما که از زبانشان سر در نمی آوردیم، هرجا    می رفتیم اما روابط گرم می شد و سر شوخی ها باز … روزها می گشتیم و مشغول کار بودیم .. در آن شهر کوچک امکانات زیادی برای پذیرایی نبود و دوست خندان ما از این بابت شرمنده … و می گفت دوستان دیگر به پایتخت که برسید جبران می کنند ..ما هم که بیابونی حال می کنیم اصلا ناراحت نبودیم . خلاصه شب آخر بعد از شام ،در آشپزخانه گرم صحبت های صمیمی تری شدیم .. صحبت از فلانی شد که عاشق شده و ازدواج کرده و هنوز هم عشق را می توان از زندگیشان فهمید .دوست خندان گفت : از خود خانومم خوشم میآمد ..اما من خانومم را به خاطر پدرش انتخاب کردم . چون آدم راحتی بود .. کلا خانواده راحتی داشتند .. الان هم با هم خوبیم اما حرف زیادی نداریم .. من هر 4-5 ماه یکبار به ایران می روم… وکلا بعد از چند روز همه چی عادی می شه… ( احساس کردم این فاصله اذیتش نمی کنه) .. گفت به نظرشما روزی یه بارآدم بازنش حرف بزنه، کمه ؟ گفتم با توصیف شما نه .. آخه وقتی از هم دورین و کارتون هم به هم نمی خوره در مورد چی باید هی حرف زد .. از روزمره هم که فارغید .بیشتر حرف زوج ها در همین موارد است .

نه اینکه در کشور دیگر هزاران کار می شه کرد ، و من هم خودشیرینی کرده باشم …..

کلا صداقت خالصی در کلامش بود بدون اغراق و زیاد و کم .

(این رو هم بگم که اون چند روز در کف نبود اینترنت سوختم و ساختم) ازش پرسیدم به چی علاقه داری ؟ کمی فکر کرد …. گفت چیز خاصی به ذهنم نمی رسه .. ( فکر کنید آدم 5 ماه کنسرو بخوره ، البته چندباری هم اگر کار بگذاره ،رستوران بره ). … گفتم تو بچگی چی ؟ چی خوشحالتون می کرد؟ گفتم مثلا از لباسها کدوم شو برات می خریدن ذوق می کردی ؟ گفت فرقی نداشت .. می پوشیدم . ..کلا همین جوریم . ( توکا هنوز هم عاشق کفشه!)

… فکر می کرد .سعی می کرد پیدا کنه . انگار برای خودش هم جالب شده بود که به چی علاقه یا دلخوشی داشته .. خودش ادامه می داد و می گشت .. اما پیدا نمی کرد .

گفت آدم ها می گویند عشق .. هیچ وقت همچین حسی رو تجربه نکردم. از هیچ دختری آنقدر خوشم نیامد که صمیمی شوم .. نمی دونم چی میگن . (منظورش عشق آسمانی نبود ، از همین ها که همه دارند و ندارند بود .) گفت یه روز صبح زود به قصد فرودگاه آماده می شدم ، خانومم می خواست من بمانم .. می دانست که می شود بمانم و شاید می خواست علاقه من رو هم بسنجه ، گفت نرو ، اگر بروی دوست پسر می گیرم .. کمی جا خوردم اما گفتم کارم مهمتر است ،مهم نیست.؟! گفتم واقعا مهم نیست ؟؟! باز فکر کرد و گفت نه که نباشد اما ..بالاخره آدم بخواهد کاری رو انجام بده ، می ده . قبلا هم به خانمم گفته بودم که ازش خوشم میاد اما از پدرش بیشر .. گفتم واقعا؟؟ ناراحت نشد؟؟ .. گفت چرا کمی ناراحت شد .. اما واقعیت را هم می دونست .ما با همیم ، و از این بابت رضایت داریم.

حوصله ندارم همه حرف ها رو بنویسم .. ( راستش رو بگم ، حس کردم نه عشق داره ، نه هوس )

واقعا چقدر واقعی زندگی می کنیم .. کی واقعی و عاشقه یا اصلا هوس باز .. نمی گویم همه اش باید عاشقانه باشد ، اصلا .. .. یه حجم خالی بزرگ ..و زیر سوال بردن ثانیه هایی که واقعا لذت بردم ، از عشق یا هوس . هوس هم جذاب است و قابل توجه . چون هست و بناید انکارش کنیم و عشق واقعا زیباست  .  این که واقعا بوده یا نبوده و این که دوست خندان چه جوری زندگی میکنه  ..چون روی زمین راه می رویم .. چون آدمیم .

فکر می کنم دوست خندان هم داشت به چگونگی آنچه تجربه نکرده بود ، می اندیشید.

منتشرشده در: on می 4, 2008 at 8:40 ب.ظ (11) دیدگاه

نوار قلب

یه صفحه باریک و بلند ، بااون همه خط شکسته و کج که هی بالا و پایین رفته ..

صدای زندگی ، ضربان تقریبا ثابتی داره … تاپ ، توپ ،..تاپ ، توپ،.. تاپ …

/ اما /

وقتی خط صاف و مستقیم و بی دردسره /صدای بوق ممتد ، کر کننده ست ..

با همین بالا پایین ها زنده است / یه حال خوب ، بالا / یه حال بد ، پایین …

یکنواختی مرگه .  … زندگی .. زندگی .. زندگی .. با شکوه و زیباست ..



منتشرشده در: on می 1, 2008 at 5:21 ب.ظ (25) دیدگاه

غلط کردی که غلط کردی

-یه نفری رو هم می خواستن ببرن جهنم هی می گفت حالا تشریف داشته باشین .. چایی سوم .. یه نفر دیگرو بردن جهنم ، گفت آتیش ندیدین که … هه هه ..

- همین .. یه کم اخلاقم انه مرغیه .. دوست دارم حرف زشت بزنم از انواع سه حرفی ها .. بعدش هم بکنم تو چشم بعضیا ، بلکی حالم جا بیاد …

( این پست رو بزارین به حساب دلتنگی قبل از سفر … اصلا بی خیال /بزارین به حساب آدم بودنم .. سمنو هم یادم رفت رفیق، شرمنده شدم اساسی )

منتشرشده در: on آوریل 26, 2008 at 7:14 ب.ظ (17) دیدگاه

بدون عنوان

- پنجره به باغ باز می شد همیشه و این بار .. ..

به خود گفتم آن پشت ، باغی زندانی ست .. صدای گنجشک ها می آمد بیچاره باغ ..

…………………………………………………………………………………………………..

- پسرم خوابید و من جدول کلمات متقاطع حل می کردم …

نفس خسته ..، کتابی از پروست ..، پول نامه ..، محصول صابون ..،

حرارت بالای بدن ..، کشوری در افریقا ..، خرامان ..، . . . . .

چه ناشیانه به خانه ها نگاه می کردم ، به امید حرفی ؛ که جوابی را برایم بیاورد …

……………………………………………………………………………………………………

- باز نیستم . با همه انرژی های مثبت بچگانه ام .. نرم و نازک .. چست و چابک .. دور می گردم ز خانه .. برمیگردم .

منتشرشده در: on at 12:48 ب.ظ (4) دیدگاه

من و خدا

خدا با لبخند

دستان مرا در دستانش فشرد

برای لحظه ای سکوت کرد

ما برای لحظاتی سکوت کردیم

پ.ن : موسیقی عجیبی بود … یک اس . ام . اس خالی  …… صبور باش توکا .

منتشرشده در: on آوریل 21, 2008 at 5:15 ب.ظ (28) دیدگاه