ژوئن 30, 2009 بدست tookaa
هسته ام .. هسته ای بی هستی .. برتنم داغی نیست .. مهر ایامی نیست .. روزها در گذرند .. لحظه ها می گذرند .. لیک شاید گاهی .. به نظربازی این درد بزرگ .. که “خودم” نام گرفت .. پُرهوس ، داغ دلی تازه کنم .. بال دهم .. اندکی ناز کنم .. عشوه کنم .. و به بازی گیرم .. تا که شاید .. دلکی شاعر و مست .. دل یک بیچاره .. سخت رنجد و پی ِ کار رود .. از پی روزی و یک لقمه ئ نان .. به امید دلکی نازک تر .. دور شود .. رانده شود ..
بردرو دیوارم .. یک تنه کوفته ام .. قفسی شاید نیست .. خودم اینک قفس ام .. قفسی بی هستی … خسته ام.. هسته ای خسته ترم ..
ارسال شده در اندر احوالات, انسانی, بدون دسته, حال, داستان, دل دیوونه, دلتنگی, نای جان, واقعی تر از واقعیت | 9 Comments »
سلام دوستان نبودم و نخواهم بود .. اینجا فعلن تعطیل نیست ؛ اما کرکره ها پائین ست .
حرفی نیست ؛ شاید بعدن بود ..
باید بعدن برسد و ببینم چه می شود.
ارسال شده در Uncategorized | 7 Comments »
آوریل 30, 2009 بدست tookaa
گاه غیری/ شخصی/ دستی/ شانه ای ، نه مهربان تر از نزدیکان لازم ست … دورباشد و دست نیافتی و ابروار درمه / آن دورترها و تو هی به یادش بافته های خیال را به باد دهی و به خود که نگاه کنی ببینی خوشبختی و تنها … و هیچ نامی بر آن نگذاری .. فقط دمی را زندگی کنی .
گوش کن … می شنوی؟
.

ارسال شده در Uncategorized | 20 Comments »
آوریل 21, 2009 بدست tookaa
قوانین من می گه : بی قانون باش / هیچ قانونی ارزش نشکستن ندارد/ چه خوش روزی آن روز که قانونی نبود .. و یادم امد آن روز، روز نبود بی زمانی بود و خدا هنوز نگفته بود سجده کن . حالا آدم و شیطانش زیاد فرقی ندارد و آدم مثل یک نوزادعریان و نورس ، نگاه ها رو به خود جلب می کرد . یا شاید هم قبل تر، همان روزی که خدا خودخواه شد و هرچه را خواست ، هرجور که دلش خواست نقش زد /کن فیکون کرد تا دسته /همان وقتها بود که هرچه زیبایی ، ممنوع شد. هرچه زیباتر لذت بخش تر، ممنوع تر و شیطان مجبور به دروغگویی / ….و نقش بدها رو بازی کرد برای رضای او ….
-بیخیال باش اگر راستگویی به جای یک ارزش ، حماقت ، سادگی ، اُسکولیسم لقب می گیره .
غالب شکستم سرد ست .. گویا قانون تازه ای لازم ست .. ببندید آن پنجره ها را تا باد نیاید ..
به دعوت عمرای عزیز
ارسال شده در انسانی, خودمونی, واقعی تر از واقعیت | 14 Comments »
آوریل 19, 2009 بدست tookaa
هی دستت را توی هوا تکان می دادی با اشکال نامفهومِ عصبانی که انگار می خواست نقشی بزند و نمی زد …خشمت کهنه بود و سرکش ، اما انگاربوی بهار می امد ، هوا آفتابی بود نه سرد و نه گرم.. خودت را مچاله کردی وهی حرف می زدی ، جمله ها را تکرار می کردی .. حرف ها را .. هذیان بیداری شاید و من به رویت آب می پاشیدم و تو خسته و ساکت نگاهم می کردی .. گفتم بیین این نان و آب برای توست .. من شگفت زده ام از این همه اتفاق خوب برای تو .. و تو ، بی هیچ تغییری در نگاهت با چشمهای یخ زده نگاهم می کردی و می گفتی همه چیز خوب ست جز من … روزی من بودم /همه اینها و حالا هیچ نیست .. منم و هیچ .گفتم ببین این همه برای توست ، مال توست .. توبودی و هستی و خواهی بود .. فقط کمی خسته ای … گفتم خسته واژه کمی ست ..
گفتی بیا خیس شویم .. من به رویت آب می پاشم / تازه می شوی / این نان را نگاه کن ، خیلی معنی ها دارد.. و تو باز همان جور خشک و سرد فقط نگاهم می کردی .. انگار زمان برای تو هر دو روز و نصفی ؛ یک روز می شد .. و تو خودت را در ملافه پیچیدی … سفید .. هنوز نگاهت سرد بود .. و از صورتت آب می چکید . همان ها که من به تو پاشیده بودم .. موهایت طره های خیس سیاهی بود که زیبایت می کرد . شتک های آب روی گونه ات می درخشید و چشمانت خسته و گیرا بود هرچند سردی نگاهت سنگینی می کرد..
.

.
- پ ن : این پست یک شب قبل از انتشاربعد از تماس مارال نوشته شده اما امشب بعد از یه روز متفاوت منتشر شد.
ارسال شده در بدون دسته, حال | 3 Comments »
آوریل 15, 2009 بدست tookaa
نمی دونم این وردپرس چش شده .. به هیچ صراطی مستقیم نشد الا پروکسی .. الان بعد از چند روز بالاخره داشبورد اینجانب رونمایی کرد.
….پست جدید در راهه
ارسال شده در بدون دسته | 8 Comments »
آوریل 4, 2009 بدست tookaa
در آستانه بلوغ
باپاهایی خیس از کودکی
با چشمانی به وسعت حیاط خانه مان
و با دستانی که گاه از هنرش در شگفت بودم
با تردید در اولین قدم
بی واهمه ازبزرگ شدن
غرق در رویای فردا
نا آرام ؛
اولین پله ، اولین قدم …
و پشت سر ؛
شاخه های ترد تردید
برگ های زرد تزویر
..
و پاهایم ،
از سرمای عشق بی تاب
پیش آمد… آرام و سر به راه .
آنگاه
چشم در نگاه فردا دوختم
با پاهایی خیس از کودکی
و مجروح از گذر سالها …
تنها پیچ فردا نمایان بود
و پیچ بعدی را خدا می دانست ..
.

ارسال شده در انسانی, حال, عکس | 10 Comments »
مارس 26, 2009 بدست tookaa
.
وارث تنهایی خدا ؛ آدم
خسته از بلوغ ..
دست درتکرار روزهای مدام
خالی از آرزوهای بزرگ ..
از فردا ؛
بی تکیه گاهی حتی
//////
حضور مرگ را هم به شَک می برم …
ارسال شده در انسانی, دلتنگی | 13 Comments »
مارس 18, 2009 بدست tookaa
.
من … به تو می دم ؛ چون تو خوب … می کنی .
.
.
( مثبت اندیش باشید )
پ.ن : امسال بوی عید نیامد و سال عوض شد .. تبریک سال نوی توکا به همه دوستان .
ارسال شده در تیرتپر, طنز و طنازی | 14 Comments »
مارس 13, 2009 بدست tookaa
.
دو نفس که بیشتر می مانی
بوی مرا می گیری
پیدا می شوی در من / گم می شوم در تو
می شوم خودم .
ارسال شده در انسانی, سماع | 11 Comments »