آگوست 10, 2009 بدست tookaa
شبه یه روز خوب و پرکار ، وقتی خسته و راضی، یه موزیک ملایم گوش می دی و می دونی چند دقیقه دیگه می رسی خونه و ماشین رو گوشه ای می ذاری و لباساتو می کنی و یه نفس عمیق می کشی و به خواب وآرامش فکر می کنی ، دیدن یه خونواده چهار نفری که زن و مردش اگه از تو کوچیکتر نباشن ، هم سن و سال خودتن .. با دوتا بچه ای که همسن و سال هر بچه عزیزی از نزدیکانت می تونه باشه ، وقتی داری فرمون رو با حال و ریتم موزیک می چرخونی و پیچ خیابون اصلی به فرعی رو می پیچی و از رانندگیت لذت می بری ، یه دفعه نگاهت برای لحظه ای ، شاید کمتر از ثانیه ای به آنها می افته و تو همون لحظه کوتاه ، فرق بین گدا و نیازمندی که دستشو دراز نمی کنه رو می فهمی و نگاهشون رو به ماشینهایی که مثل تو بی هیچ تقصیری ، نورچراغهاشون رو توی صورت های خسته اونها می ندازن ومی گذرن رو می بینی و پات شل می شه… اما به عادت همیشه ، ناخودآگاه باز برای دور گرفتن ماشین بعد از پیچ پات رو روی پدال گاز فشار می دی …
وتصویرشون همچنان به جای آسفالت سیاه و خانه های تاریک برات مرور می شه و می خوای چیزی بگی یا حرکتی کنی . پات سست می شه و با خودت فکر می کنی به خیلی چیزها.. به این که چرا اینجای شهر که تو در هیچ شبی در مسیر، فقیری تنها را هم ندیده ای که خوابیده باشه، نشسته اند.. یا تصویر کودکی خواب بر پارچه .. یا گردن آن پسر دیگر که از چهارزانوی نشستهء مادرش با انهنایی آشنا یکبری افتاده ، یا هزار نکته ریز دیگر که همه شان را در همان یک لحظه دیدی …
و فکر کنی آیا واقعن لحظه ای بود گذر تو از آن پیچ یا ساعتی … و حالا پیچ بعدی را هم گذرانده ای با دلی که مشت شده و تیر می کشد و نگاهی که چاله های این خیابان سیاه را که به سرعت زیر ماشین کشیده و گم می شود ، نگاه می کنی و با خودت می گویی امشب خوابم نمی برد .. چطور اسوده روی تخت بخوابم و خنکای هوا و سکوت اتاق رو دوام بیارم ..
حالا دوپیچ بیشتر به خانه ات نمانده و تو دل خوش داری که شبی دیگر برسد و تو دوباره از این پیچ بپیچی و این بار پایت را روی ترمز بگذاری و پیاده شوی .. و حالا که می نویسی مطمئن باشی که شب خوابت می برد و شاید هرگز آنها را دوباره نبینی….
- پی نوشت :دیروز دوستی از تصویری دیگر می گفت ، از گذرصبجگاهی اش از جلوی بیمارستان دولتی که مردمانی مشابه از روی ناچاری بیمارشان را شب در ماشین می خوابانند تا پول نداشته تخت بیمارستان را ندهند . شاید فردایش تخت اورژانس ، بی حساب باشد ……………………..
- پی نوشت تر : بنا به عادت که برای هر پست دسته ای انتخاب می کنیم ، دسته های از پیش داشته ام را مرور کردم . بین این همه ، فقط یکی مناسب بود : ” بدون دسته “..
- پی نوشت تر تر : این مطلب یک شب قبل از انتشار نگاشته شده بود اما باز هم وردپرس پاچه ام راگرفت.
ارسال شده در بدون دسته | 19 Comments »
آگوست 4, 2009 بدست tookaa
.

ارسال شده در انسانی, حال, عکس | 5 Comments »
آگوست 3, 2009 بدست tookaa
تا به حال شده در سکوت خود گم شوی .. گاه از زیادی فریاد و گاه از رضایت و خوشی .
خوبم .. سرخوش از لذت های کوچک زندگی که این روزها باز دارد پیدایشان می شود ..سرک می کشند از درونم .. انگار من نبودم ، من گم شده بودم .، من پیدا شدم .
باز هستم و هست .. نمی دانم در دل او چه می گذرد . در گوشه چشمهای سزشار از محبت و دوستی و لطف اش، سایه ای هست نفهمیدنی .. نمی دانم چیست . اما آرامش امروزم را با دوستی و حرف های خودمانی و صرف ناهار، که روزها بود فراموشش کرده بودم پیدا کردم .. کاش مجالی باشد .کاش فرصت دهیم به همدیگر که باشیم .. که اعلام کنیم خودمان را بی واهمه از ذره بین های بزرگی که چشمهایمان برای نابودی همدیگر به آنها مسلح ست ..

- کاش نترکد این زیبای رقصان .. آرزوی محال ،محال نیست ..
ارسال شده در Uncategorized | 6 Comments »
جولای 30, 2009 بدست tookaa
دلم تنگ شد برای روزهای رفته .. دوستان ندیده . اینجا شروعی بود .
وقتی وردپرس تورا ادمین نمی شناسد، دردی ست مضاعف . مثل صاحب خانه ای که سالها نباشد و بیاید ونفس بکشد در هوای کوچه ای که خانه اش در آن ست. دست به جیب ببرد و کلید در قفل بیاندازد و بچرخاند …
ببیند کلید در قفل نمی چرخد و نمی تواند وارد خانه اش شود..
مکثی می کند /مکثی می کنم .
شاید برود . شاید هم بنشیند روی پله خانه همسایه زیر سایه چنار پیر که هر رهگذری که می گذرد به چشم غریبه نگاهش کند ..
شابد هم قفل را شکست / سکوت را ..
اینجا بوی امید می دهد ..
ارسال شده در دسته ای تازه, دلتنگی, سرآغاز | 4 Comments »
ژوئن 30, 2009 بدست tookaa
هسته ام .. هسته ای بی هستی .. برتنم داغی نیست .. مهر ایامی نیست .. روزها در گذرند .. لحظه ها می گذرند .. لیک شاید گاهی .. به نظربازی این درد بزرگ .. که “خودم” نام گرفت .. پُرهوس ، داغ دلی تازه کنم .. بال دهم .. اندکی ناز کنم .. عشوه کنم .. و به بازی گیرم .. تا که شاید .. دلکی شاعر و مست .. دل یک بیچاره .. سخت رنجد و پی ِ کار رود .. از پی روزی و یک لقمه ئ نان .. به امید دلکی نازک تر .. دور شود .. رانده شود ..
بردرو دیوارم .. یک تنه کوفته ام .. قفسی شاید نیست .. خودم اینک قفس ام .. قفسی بی هستی … خسته ام.. هسته ای خسته ترم ..
ارسال شده در اندر احوالات, انسانی, بدون دسته, حال, داستان, دل دیوونه, دلتنگی, نای جان, واقعی تر از واقعیت | 14 Comments »
سلام دوستان نبودم و نخواهم بود .. اینجا فعلن تعطیل نیست ؛ اما کرکره ها پائین ست .
حرفی نیست ؛ شاید بعدن بود ..
باید بعدن برسد و ببینم چه می شود.
ارسال شده در Uncategorized | 7 Comments »
آوریل 30, 2009 بدست tookaa
گاه غیری/ شخصی/ دستی/ شانه ای ، نه مهربان تر از نزدیکان لازم ست … دورباشد و دست نیافتی و ابروار درمه / آن دورترها و تو هی به یادش بافته های خیال را به باد دهی و به خود که نگاه کنی ببینی خوشبختی و تنها … و هیچ نامی بر آن نگذاری .. فقط دمی را زندگی کنی .
گوش کن … می شنوی؟
.

ارسال شده در Uncategorized | 21 Comments »
آوریل 21, 2009 بدست tookaa
قوانین من می گه : بی قانون باش / هیچ قانونی ارزش نشکستن ندارد/ چه خوش روزی آن روز که قانونی نبود .. و یادم امد آن روز، روز نبود بی زمانی بود و خدا هنوز نگفته بود سجده کن . حالا آدم و شیطانش زیاد فرقی ندارد و آدم مثل یک نوزادعریان و نورس ، نگاه ها رو به خود جلب می کرد . یا شاید هم قبل تر، همان روزی که خدا خودخواه شد و هرچه را خواست ، هرجور که دلش خواست نقش زد /کن فیکون کرد تا دسته /همان وقتها بود که هرچه زیبایی ، ممنوع شد. هرچه زیباتر لذت بخش تر، ممنوع تر و شیطان مجبور به دروغگویی / ….و نقش بدها رو بازی کرد برای رضای او ….
-بیخیال باش اگر راستگویی به جای یک ارزش ، حماقت ، سادگی ، اُسکولیسم لقب می گیره .
غالب شکستم سرد ست .. گویا قانون تازه ای لازم ست .. ببندید آن پنجره ها را تا باد نیاید ..
به دعوت عمرای عزیز
ارسال شده در انسانی, خودمونی, واقعی تر از واقعیت | 14 Comments »
آوریل 19, 2009 بدست tookaa
هی دستت را توی هوا تکان می دادی با اشکال نامفهومِ عصبانی که انگار می خواست نقشی بزند و نمی زد …خشمت کهنه بود و سرکش ، اما انگاربوی بهار می امد ، هوا آفتابی بود نه سرد و نه گرم.. خودت را مچاله کردی وهی حرف می زدی ، جمله ها را تکرار می کردی .. حرف ها را .. هذیان بیداری شاید و من به رویت آب می پاشیدم و تو خسته و ساکت نگاهم می کردی .. گفتم بیین این نان و آب برای توست .. من شگفت زده ام از این همه اتفاق خوب برای تو .. و تو ، بی هیچ تغییری در نگاهت با چشمهای یخ زده نگاهم می کردی و می گفتی همه چیز خوب ست جز من … روزی من بودم /همه اینها و حالا هیچ نیست .. منم و هیچ .گفتم ببین این همه برای توست ، مال توست .. توبودی و هستی و خواهی بود .. فقط کمی خسته ای … گفتم خسته واژه کمی ست ..
گفتی بیا خیس شویم .. من به رویت آب می پاشم / تازه می شوی / این نان را نگاه کن ، خیلی معنی ها دارد.. و تو باز همان جور خشک و سرد فقط نگاهم می کردی .. انگار زمان برای تو هر دو روز و نصفی ؛ یک روز می شد .. و تو خودت را در ملافه پیچیدی … سفید .. هنوز نگاهت سرد بود .. و از صورتت آب می چکید . همان ها که من به تو پاشیده بودم .. موهایت طره های خیس سیاهی بود که زیبایت می کرد . شتک های آب روی گونه ات می درخشید و چشمانت خسته و گیرا بود هرچند سردی نگاهت سنگینی می کرد..
.

.
- پ ن : این پست یک شب قبل از انتشاربعد از تماس مارال نوشته شده اما امشب بعد از یه روز متفاوت منتشر شد.
ارسال شده در بدون دسته, حال | 3 Comments »
آوریل 15, 2009 بدست tookaa
نمی دونم این وردپرس چش شده .. به هیچ صراطی مستقیم نشد الا پروکسی .. الان بعد از چند روز بالاخره داشبورد اینجانب رونمایی کرد.
….پست جدید در راهه
ارسال شده در بدون دسته | 8 Comments »