خوراک‌ها:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

تازگی ها هیچ خوابی ندیدم .. فکر کردم شاید بیدارم که خواب نمی بینم. شاید روزها اینقدر طولانی شده که من یادم می رود بخوابم .. یادم می رود ؟ نه یادم نمی آید .. شاید هم یادم می رود .. شاید .. شاید .. شاید  خوابم نبره . آن هم این روزهای که روز و شب اش رنگ هم است .. رنگ تنهایی .

بعد کمی خودم را تکاندم .. این پهلو . آن پهلو .. نفس هایم را گوش دادم ، فهمیدم  خوابم . زیادی خوابیدم خیلی طولانی و عمیق . انگار همه روزها  شب بوده و من همه ساعت های آن را یک پهلو خوابیده باشم ..اما یادم نمی آید خواب دیده باشم . مگر می شود من بخوابم و خواب نبینم .

صدای تلق تلق ویدئوی نفتی خدا جوابم رو داد . انگار نوار خوابهایم به انتها رسیده  و کسی نیست که آن را پشت و رو کند ..

حالا  آسمانی ها به چی و کجا سرگرم شدند ، الله و اعلم

دو – دو تا … چند تا

.

تازگی ها دو- دوتا برای من می شود سه تا

گاهی هم هیچ تا ..

پی نوشت : ……………………………………………………………………………….. .

خواب دیدم که بیدارم .. تو نبودی . شب بود .من بودم و تنهایی .. پنجره ها تاریک تر از ترس بچگی هایم از تاریکی حیاط بود  ، اما شب بوها بیدار بودند . از مهتاب خبری نبود باد نمی آمد..  من بودم و ترنم آرامشی که در نرمی پتو و سردی تنم می دوید تا کرختی قبل از خواب شیرین تر شود .. زمزمه ای می آمد مثل نوای جادویی خنده دخترکان سرخوش در باغ های انگور هنگام چیدن محصول ..   سرگرداندم و بر انتهایی ترین گستره ارامش ام ، بر بالشم شاخک های خشک سوسکی غول آسا خش خش می کرد . با دهانی نیمه باز و نگاهی خیس  ، با سرعت هرچه تمام تر به نگاهم  می تاخت تا  برای تصرف خواب هایم از حفره چشمم ، وارد شود . که باقی مانده تو را ، خاطراتم را ببلعد ، نابود کند  . همه سهم من از تو  در این روزها  بالشتی بود که درد هایم را می شنید تا درگوش ات نگفته زمزمه کند نگفتی ها را..  تا بدانی دلتنگی ها را ..همه سهم من از با تو بودن بالشی ست که از هجوم سوسک ها در امان نماند ..   چه وحشتناک است صدای خنده دخترکان هنگام چیدن محصول .. دندان هایشان وحشتناک .. خنده هایشان وحشتناک تر .. کاش نمی خندیدند .. کاش امسال  همه محصول را خزان زده بود.. کاش حیاط خانه اینقدر تاریک نبود ..سایه های روی دیوار می ترساندم .

کاش بیدار شوم …

خواب دیدم که بیدارم

خواب دیدم که بیدارم . تو هم بیداری . آرام نشسته ایم و هیچ  حالی نیست . نه خوب و نه بد.می خندیدیم و اخم نمی کردیم .. دوستانه ای بود بی در زمان .. زنگ خورد … همان زنگ .. تو برداشتی و  حرف راکوتاه کردی و باز با خودمان شدیم .. و باز زنگگگ خورد و تو اینار حرف زدی طولانی تر وبا اشارت های من اسپیکر گوشی روشن شد ..حرف می زدید از همه جا ودرباره من .. تو دلخوری هایت را می گفتی و صدای زنانه ای آن طرف خط همه حق ها را به تو می داد . اما هیچ حسی نبود .. نه خوب و نه بد می خندیدیم و اخم نمی کردیم ..

مکالمه تمام شده بود که گفتم : عکس اش کجاست ؟ تو داشتی به سمتی می رفتی . تنها آن زمان کمی متشنج شدی .. گفتی این گوشه را همیشه از مسیر رفت و آمد های تو دور نگه داشتم ، همان جاست ..مثل طاقچه های خانه کودکی بود .. رفتم و دسته ای عکس  آوردم .تعدادی عکس با زمینه سیاه که عروسی را با لبخندملیحی در بر داشت . گفتم این ؟.. گفتی خودش است . گفتم جدا شده ؟ گفتی هووم ..

شاید هم سکوت کردی و من این همه را با خودم گفتم و شنیدم ..

عکس ها ی خانوادگی در جشن های قدیمی تر .. صندلی های خراطی شده ی چوبی ، کاغذ دیواری های کهنه قهوه ای و کرم.. مامان بزرگی با روسری گلدار روی صندلی نشسته بود . عروس وسط ایستاده بود دخترهای جوان دور و برش و دوسه تا بچه کنارترها وول می زندند. عکس بعدی .. و بعدی .. فکر کردم این عکس ها مال زمان عروسی خواهرم است .. مال همان وقت ها که عروسی ها را در خانه می گرفتند و مامان بزرگ ها جوراب رنگ پای کلفت  با دامن های می دی می پوشیدند و ساق پاهای ضخیم شان هوس برانگیز بود. همان وقت ها .. و بعد فکر کردم تو که الان کنار منی و آن عروس در حدود سن خودمان .. پس آن عکس ها چه ؟و هی ورق می زدم و از هر کدام موضوعی برای  حرف زدن پیدا می کردم تا سکوت نباشد..حالمان  نه خوب و نه بد.می خندیدیم و اخم نمی کردیم .. تا عکس آخر ..

 ایوان بزرگی بود چهارگوش .. مثل خانه های قدیمی که دورتادور حیاط اتاق است و جلوی همه اتاق ها با یک ایوان یکسره به هم وصل است و بچه ها می توانند از آن سو تا این سو را بدوند .. وسط حیاط گنبد های زیادی بود که فضارا قدیمی تر می کرد .. انگار ایوان،  طبقه دوم بود و گنبدها به آن رسیده بودند .. تو آن دوور ایستاده بودی . ضلع جنوبی ایوان و از دور نگاه می کردی و درضلع شمالی چهار دختر دانشجو پشت به تو / رو به دوربین می خندیدند .. کاکل هایشان مثل مد دهه هفتاد بزرگ و چاق بود و شاید مقنعه هاشان  چونه دار ..

و تو آن دورتر در عکس بودی ..

گفتم کدامشان است .. گفتی خودت که دیدی ، بگو . گفتم نمی دانم .. نمی شناسم .گفتی همان که از همه زیبا تر است  .. می خندیدیم و اخم نمی کردیم .. گفتی همان که از همه زیبا تر است . هرچه نگاه کردم همه شان به نظرم زشت می آمدند . گفتم اسمش ؟ .. گفتی ، بدون هیچ  مکث و تردیدی .. به نظرم آشنا نبود .. اصلا نشنیده بودم . برایم هیچ معنایی نداشت ، هیچ حس بدی نبود می خندیدیم و اخم نمی کردیم ..  لیدا عاصمی ..  نه خوب و نه بد. می خندیدیم و اخم نمی کردیم.

..

من ../ او …/ ….. و .. تو

نوشتن

آمدم حرفی / حالی / حسی را بنویسم

..

نوشتم .

.

.

- پی نوشت نداشت .. اما در حال خوبی هفته پیش نوشتم که  خدارا صد هزار مرتبه شکر، به دلایل مختلف  از جمله مشکلات اینترنت پست نشد .. حالا شد.

وصف جام می

من آن جام شراب ام ، بی خود از خود

که ناگه ، بی هوا دستی به من خورد

از آن پس  سرکه ام ، آب ام ، شرابم

زخود بی خود ، خودم ، بی خود زخود خود

.

.

پی نوشت ندارد .. یا مرا ببینید یا به جای بیت آخرشعرگونه ای بسازید…..

ترش روی و دهان دوز و شکر گوی

آن که بی باده کند جان مرا مست کجاست؟

آن که بی باده کند جان مرا مست کجاست؟

آن که بی باده کند جان مرا مست کجاست؟

آن که بی باده کند جان مرا مست کجاست؟

آن که بی باده کند جان مرا مست کجاست؟

آن که بی باده کند جان مرا مست کجاست؟

- حیف است نفس کشیدن ، عطرت را با هیچ هوایی تقسیم نمی کنم.

.

پی نوشت ندارد

قبل تر می نشستم و بی آنکه فکر کنم چه می نویسم انگشتها را مثل پنجه تیزچنگالان باز می کردم و اندکی مکث لازم بود تا آنچه می تراود ، یک پست شود، یک تکه از احساس یا فکر یا هرچه از من است ..   حالا هم شاید همان باشد  نه بیش از آن ..

من همان آدم نباشم یا باشم  در توکا بودنم هنوز شک ندارم.

سلام وردپرس

سلام وردپــــــــــــــــــــــرس

سلام وردپــــــــــــرس

سلام وردپرس

:)

شبه یه روز خوب و پرکار ، وقتی خسته و راضی، یه موزیک ملایم گوش می دی و می دونی چند دقیقه دیگه می رسی خونه و ماشین رو گوشه ای می ذاری و لباساتو می کنی و یه نفس عمیق می کشی و به خواب وآرامش فکر می کنی ، دیدن یه خونواده چهار نفری که زن و مردش اگه از تو کوچیکتر نباشن ، هم سن و سال خودتن .. با دوتا بچه ای که همسن و سال هر بچه عزیزی از نزدیکانت می تونه باشه ، وقتی داری فرمون رو با حال و ریتم موزیک می چرخونی و پیچ  خیابون اصلی به فرعی رو می پیچی  و از رانندگیت لذت می بری ، یه دفعه نگاهت برای لحظه ای ، شاید کمتر از ثانیه ای به آنها می افته و تو همون لحظه کوتاه ، فرق بین گدا و نیازمندی که دستشو دراز نمی کنه رو می فهمی و نگاهشون رو به ماشینهایی که مثل تو  بی هیچ تقصیری ، نورچراغهاشون رو توی صورت های خسته اونها می ندازن ومی گذرن  رو می بینی و پات شل می شه… اما به عادت همیشه ، ناخودآگاه باز برای دور گرفتن ماشین بعد از پیچ پات رو روی پدال گاز فشار می دی …

 وتصویرشون همچنان به جای  آسفالت سیاه و خانه های تاریک  برات مرور می شه  و می خوای چیزی بگی یا حرکتی کنی .  پات سست می شه  و با خودت فکر می کنی  به خیلی چیزها.. به این که  چرا اینجای شهر که تو در هیچ شبی در مسیر، فقیری  تنها را هم ندیده ای که خوابیده باشه، نشسته اند.. یا تصویر  کودکی  خواب بر پارچه ..  یا  گردن آن پسر دیگر که از چهارزانوی نشستهء مادرش با انهنایی آشنا یکبری افتاده  ، یا هزار نکته ریز دیگر که همه شان را در همان یک لحظه دیدی …

 و فکر کنی آیا واقعن لحظه ای بود گذر تو از آن پیچ یا ساعتی  … و حالا پیچ بعدی را هم گذرانده ای  با دلی که مشت شده و تیر می کشد و نگاهی که  چاله های این خیابان سیاه را که به سرعت زیر ماشین کشیده  و گم می شود  ، نگاه می کنی و با خودت می گویی امشب خوابم نمی برد .. چطور اسوده  روی تخت بخوابم و خنکای هوا و سکوت اتاق رو دوام بیارم ..

حالا دوپیچ  بیشتر به خانه ات نمانده و تو دل خوش  داری که شبی دیگر برسد و تو دوباره از این پیچ بپیچی و این بار پایت را روی ترمز بگذاری و پیاده شوی  .. و حالا که می نویسی مطمئن باشی که شب خوابت می برد و شاید هرگز آنها را دوباره نبینی….

- پی نوشت :دیروز دوستی از تصویری دیگر می گفت ، از گذرصبجگاهی اش از جلوی بیمارستان دولتی که  مردمانی مشابه از روی ناچاری بیمارشان را شب در ماشین می خوابانند تا پول نداشته تخت بیمارستان را ندهند . شاید فردایش تخت اورژانس ، بی حساب باشد ……………………..

- پی نوشت تر : بنا به عادت که برای هر پست دسته ای انتخاب می کنیم ، دسته های از پیش داشته ام  را مرور کردم . بین این همه ، فقط یکی مناسب بود : ” بدون دسته “..

- پی نوشت تر تر : این مطلب یک شب قبل از انتشار نگاشته شده بود   اما باز هم وردپرس پاچه ام راگرفت.

نوشته‌های قدیمی‌تر »